معنی ریس

معنی ریس

8 بازدید
(اِ) شوربای غلیظی که بر بالای پلاو و کشک و مانند آن ریزند. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (ناظم الاطباء). || هریسه و حلیمی که هنوز پخته نشده و آبکی بود. (ناظم الاطباء) (از برهان) (از شعوری ج ۲ ص ۱۸). حلیم و هریسه پیش از پختن. لعاب جمیع حبوب مطبوخه بلکه هرچه رقیق تر باشد از مطبوخات. (انجمن آرا) (آنندراج).
(اِ) قهر و غضب و خشم. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری). || قوت و زور. (ناظم الاطباء). || ریس در کلمهٔ «اسب ریس» مبدل ریس به معنی راه است. رجوع به اسب ریس شود. || زبردستی. || صدای گوش. || نمونه. || نقشهٔ زردوزی. (ناظم الاطباء). || ریسمان. نخ. - ریس باف؛ بافته شده از ریس. - || ریس بافنده. که از ریس بریسد: ریس باف اصفهان. کارخانهٔ ریس باف اصفهان. (یادداشت مؤلف). - ریسش آمده؛ نخ کارش به دست آمده. آثارش ظاهر شده. - ریس فروش؛ غزال. (ملخص اللغات خطیب کرمانی). || در «نور» و «پل زنگوله» این نام را به دو نوع ژونی پروس می دهند: ژونی پروس کمونیس و ژونی پروس سابینا. نامی است که در نور و کجور به مای مرز دهند. پیرو. (یادداشت مؤلف). رجوع به مای مرز و پیرو شود. || رسم نقوش که پیش از خود نقش رسم شود. (از شعوری ج ۲ ص ۱۸).
(نف مرخم) ریسنده. آنکه پنبه و پشم و جز آن را می ریسد و ریسمان می کند. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی از ریسیدن و رشتن. مخفف ریسنده که همیشه به صورت ترکیب استعمال شود، مانند: پنبه ریس. پشم ریس. دوک ریس. (از یادداشت مؤلف). رجوع به هریک از ترکیبات بالا شود. - بادریس؛ فلکه ای از چوب و یا چرم که در گلوی دوک کنند تا آنچه می ریسند یکجا جمع شود. (ناظم الاطباء). رجوع به مادهٔ بادریس در همهٔ معانی شود. - دوک ریس؛ کسی که دوک ریسد. آنکه نخ و رشته تابد با دوک : نه داری نمکسود و هیزم نه نان نه شب دوک ریسی بسان زنان.فردوسی. - رسن ریس؛ که رشته و رسن بریسد: آویخته از گوش گهر زال رسن ریس. ؟ (از آنندراج). - مرگ ریس؛ که مرگ بریسد. کنایه از مهلک و مرگزا. که مایهٔ مرگ شود: من ندیدم گنده پیری این چنین مرگ ریس و شرباف و مکرتن.ناصرخسرو. || افشاننده و پراکنده کننده. (ناظم الاطباء). - باریک ریس؛ کسی که آه می کشد و تأسف می خورد. (ناظم الاطباء).
[ رَ ] (ع مص) خرامیدن. (از فرهنگ جهانگیری) (برهان) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). || ضبط کردن چیزی را و چیره شدن بر آن. || برترین قومی گشتن و مهتر شدن و بلند گردیدن بر ایشان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ رَیْ یِ ] (ع ص، اِ) مهتر و سرور. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ ] (اِ) مسکوکی است در برزیل. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «ریس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید