معنی ریث
7 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) درنگ. مثل: رب عجلة وَهبت ریثاً و فی التعجب ما اراثک علینا؛ ای ابطأک عنا. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). درنگ. (آنندراج). || مقدار. گویند: لم یلبث الا ریث کذا. و گویند: مایلبث الا ریثما کذا. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اندازهٔ چیزی. (آنندراج). مقدار مهلت از زمان. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع مص) درنگ کردن. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). درنگی شدن. (تاج المصادر بیهقی). مولش. (فرهنگ فارسی معین). راث علی خبرک؛ ای ابطأ. (ناظم الاطباء).[ رَیْ یِ ] (ع ص) بطی ء. درنگ کار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کاهل. درنگ کننده. (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «ریث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یث» برای سرودن شعر