معنی ریا

معنی واژه ریا

0 بازدید
(ع اِمص) ریاء. ظاهرسازی. چشم دیدی. (یادداشت مؤلف). ساختگی. ظاهری : زنا و ریا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود.فردوسی. من مانده به یمگان درون از آنم کاندر دل من شبهت و ریا نیست. ناصرخسرو. اگر احسان کنی با مستحق کن نه ازبهر ریا ازبهر حق کن.ناصرخسرو. ای خردمند نگه کن به ره از چشم خرد تا ببینی که بر این امت نادان چه ریاست. ناصرخسرو. نه حکم او بتهور نه عدل او بنفاق نه حلم او بتکلف نه جود او به ریا. مسعودسعد. غایت نادانی است... چشم داشتن به ثواب آخرت به ریا در عبادت. (کلیله و دمنه). خلاص ده سخنم را ز غارت گروهی که مولعند به نقش ریا و قلب ریا.خاقانی. می خوری بهْ گر ریا طاعت کنی گفتم و تیر از کمان آمد برون.خاقانی. غلط گفتم ای مه کدام آشنایان که هیچ آشنا بی ریایی نبینم.خاقانی. ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامهٔ ریا داری.سعدی (گلستان). منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل. سعدی (بوستان). آن شیخ که بشکست ز خامی خم می زو عیش و نشاط میکشان شد همه طی گر بهر خدا شکست پس وای به من ور بهر ریا شکست پس وای به وی. مهدیخان شحنه. رجوع به ریاء شود. - از روی یا ز روی ریا؛ برای تظاهر: گم باد از روی زمین آن کسی کاو را مهر تو ز روی ریاست.فرخی. رجوع به ترکیب روی ریا در ذیل مادهٔ روی شود. - اهل ریا، اهل ریا و سمعه؛ آنکه کارهای نیک را برای دیدار و گوشزد مردمان کند نه برای خوش آمد خدا. (ناظم الاطباء): من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد.حافظ. - بی ریا؛ بدون تظاهر و خود نمایی : در همهٔ حالها راستی و... خویش اظهار کرده است و بی ریا میان دل و اعتقاد خود را بنموده است. (تاریخ بیهقی). هم مدح نادر آید و هم دوستی تمام مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا. مسعودسعد. سالار خیلخانهٔ دین حاجب رسول سر دفتر خدای پرستان بی ریا.سعدی. رجوع به مادهٔ بی ریا شود. - روی و ریا؛ نفاق و دورویی. تظاهر. خودنمایی ظاهری و ساختگی : به روی و ریا کار کردن ندانی ازیرا که نه مرد روی و ریایی.فرخی. چونکه داور بود او داور بی غل و غش است چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست. فرخی. هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم.سعدی. رجوع به ترکیب روی و ریا و روی ریا در ذیل مادهٔ روی شود. - ریا ورزیدن؛ ریا کردن. عملی را برای چشم دید مردم انجام دادن : گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود. حافظ.
[ رَیْ یا ] (ع ص) مؤنث رَیّان. زن سیراب. ج، رِواء. (منتهی الارب) (از یادداشت مؤلف) (ناظم الاطباء). رجوع به ریان شود. || (اِ) بوی خوش. گویند: ریا ریح طیبة من نفحة ریحان و غیره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بوی. بوی خوش. (دهار).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید