معنی رگو
6 بازدید
[ رُ / رِ ] (اِ) کرباس و لته و جامهٔ کهنهٔ سوده شده و ازهم رفته. (برهان). جامهٔ کهنه. (جهانگیری). رگوب. رگوک. رگوگ. رگوه : پیش کف راد تست از غایت جود و سخا دُر شبه، دیبا رگو، اکسون کسا، اطلس گلیم. سوزنی. گفت این چنین نمازی نماز نبود و این نماز را فردا در عرصات چون رگوئی پلید به رویت باززنند. (تذکرة الاولیاء عطار). و رگوئی نبود که [ رابعه را ] در او پیچد. (تذکرة الاولیاء). ای شاه سرفراز که در جنب رامشت بر چرخ نیست اطلس ازرق رگوست آن. حکیم نزاری قهستانی (از جهانگیری). از جامهٔ اطلست رگو مانده و بس وز بادهٔ صافیت سبو مانده و بس صابون تا چند و چند شویی چه شود این کهنه رگو کز او رفو مانده و بس. میرمغیث محوی (از جهانگیری). || چادرشب یک لخت. (برهان). و به عربی ریطه گویند. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رگو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گو» برای سرودن شعر