معنی رکن

معنی رکن

9 بازدید
[ رَ ] (ع اِ) کلاکموش. (منتهی الارب). کلاکموش. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || موش. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). موش نر. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).
[ رُ ] (ع اِ) کرانهٔ قویتر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). جزو اعظم هر شی ء. (آنندراج) (ناظم الاطباء). کرانهٔ هر چیزی. (دهار). ج، اَرکان و اَرکُن. (المنجد). جانب. (دهار). جانب قوی چیزی. (غیاث اللغات). کرانه. (ترجمان القرآن جرجانی). کرانهٔ کوه. (غیاث اللغات) (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف) (آنندراج) (دهار). || امر بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کار بزرگ. (از اقرب الموارد). کار مهم. (ناظم الاطباء). || هر امر که باعث قوه و غلبه و شوکت باشد مثل ملک و لشکر و مانند آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ارجمندی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عزت و مناعت. ج، ارکان. (از اقرب الموارد). || قوت و غلبه. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). قوت. شدت. عز. (یادداشت مؤلف). || در تداول جغرافیای قدیم، گوشه. (دهار) (غیاث اللغات). کناره. دیوار. کنج دیوار. گوشه. (کشاف زمخشری): حجاج در مکه آمد و بفرمود تا آن رکنی را که به سنگ منجنیق ویران کرده بودند آباد کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۹). عبداللََّه مسجد مکه را حصار گرفت و جنگ سخت شد و منجنیق سوی خانه روان شد و سنگ می انداختند تا یک رکنی را فرودآوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۶). شکل ارکان پارس و شکل ولایت پارس چنان افتاده است که قسمت حدود شرقی و غربی و شمالی و جنوبی بر چهار رکن می افتد نه بر چهار حد، و مثال آن مربعی است که هر زاویه ای از آن به یکی از آن حدود می رسد... و فرق میان ارکان و حدود آن است که ارکان چهار زاویهٔ مربع باشد و حدود چهار پهلوی مربع. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۰). و ارکان پارس این است رکن شمالی متاخم اعمال اصفهان است و سرحد میان پارس.... رکن شرقی متاخم اعمال کرمان است... رکن غربی متاخم اعمال خوزستان است. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۱). || ستون و بنیاد. (لغت نامه محلی شوشتر). ستون. ستونی که بدان چیزی تکیه کند. عمود. (ناظم الاطباء): بنشاند آبش آذرش بگریزد آب از آذرش یک رکن او چون دوست شد دشمن شود آن دیگرش. ناصرخسرو. طایفه ای از جهت..... و به جان پای بر رکنی لرزان نهاده. (کلیله و دمنه). برزویه گفت: قویتر رکنی بنای مودت را کتمان اسرار دوستان است. (کلیله ودمنه). دو امام زمان دو رکن الدین دو قوی رکن کعبهٔ اسرار.خاقانی. یک خانه دارم از زر رکنی و جعفری زآن کس که رکن خانهٔ دین خواند و جعفرش. خاقانی. رکنی تو رکن دلم را شکست خردم از آن خرده که بر من نشست.نظامی. دین را سور و یا خود سوار است و ملک را رخ و یا عقار و عزت را رکن و غرار.... (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۳). - رکن دین؛ و رکن الدین، ستون دین. که مردم بدو تکیه و اعتماد کنند و از القاب بود: کر و فر و آب و تاب و رنگ بین فخر دنیا خوان مر او را رکن دین.مولوی. - رکن رکین؛ ستون محکم. (ناظم الاطباء). - || جزء عمده از هر چیز. (ناظم الاطباء). - || عضو عمدهٔ بدن. (منتهی الارب). || بزرگ. سرور. رئیس قوم. (فرهنگ فارسی معین). || پناه و پشتی و پشتیبان. (ناظم الاطباء): فرمود بزرگترین رکنی ما را و قویتر.... ابوسعید مسعود است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۷). از سلطان معظم که بقاش باد و او را بزرگتر رکنی است خشنود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۶). حاجب فاضل... ما را امروز بجای پدر است و دولت را بزرگتر رکنی وی است. (تاریخ بیهقی) . و سپاس و منت از ایزد تعالی که خطهٔ اسلام را به جمال عدل و کمال فضل اعدل ملوک رکن الدنیا والدین... ابوالمظفر قلج طمغاج خان... بیاراست. (سندبادنامه ص ۸). عرش؛ رکن چیزی. (منتهی الارب). || خویش و قریب. (غیاث اللغات از شرح نصاب) (آنندراج). || عنصر. مایه. ماده: چهار ارکان: مواد اربعه. عناصر اربعه. چهار اخشیجان. ج، ارکان. هر یک از طباع چهارگانه. ارکان اربعه. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح فلسفه) اسطقس. (یادداشت مؤلف). هیولی. ارکان. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به هیولی و اسطقس شود. || (اصطلاح فقهی) امری که نقصان و یا زیاد شدن آن مبطل عمل است اگر چه بدون قصد صورت گیرد. تکبیرةالاحرام و رکوع از جمله اعمالی هستند که رکن نماز محسوب می گردند. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح عروض) در اصطلاح عروض هر یک از میزانها یا افاعیل را گویند مانند مفاعیلن و مستفعلن و فاعلن و... - رکن سالم؛ آن است که چنانچه در اصل وضع شده است همچنان باشد بی زیاد و کم. مانند مفاعیلن [هزج ] و فاعلاتن [رمل ] که بدون افزودن یا کم کردن حرفی بطور سالم بیاید. (از مرآة الخیال ص ۹۷). - رکن غیرسالم؛ آنکه در او تغییری واقع شود از زیاده کردن چیزی بر او یا کم کردن چیزی از او، اما زیاده کردن چنانکه در میان لام و نون مفاعیلن الف زیاده سازی و مفاعیلان گویی، و اما نقصان چنانکه نون و حرکت لام مفاعلین را بیندازی و مفاعیل گویی و رکن غیرسالم را مزاحف خوانند و تغییری که در رکنی واقع شود آن را زحاف گویند. (از مرآة الخیال ص ۹۷). رجوع به المعجم از ص ۳۲ ببعد شود. || (اصطلاح نظامی) هر یک از پنج قسمت لشکر از مقدم و ساقه و میمنه و میسره و قلب. (یادداشت مؤلف). || هریک از بخش های چهارگانهٔ ستاد ارتش. - رکن اول؛ شامل شعب: آمار، ترفیعات، قضایی. - رکن دوم؛ شامل شعب: جرایم، امور احتیاطی مربوط به جنگ. - رکن سوم؛ شامل شعب: آموزش و تربیت سربازی. - رکن چهارم؛ شامل تدارکات ارتش (تهیهٔ آذوقه و پوشاک). (فرهنگ فارسی معین).
[ رُ ] (اِخ) سیدعاملی بن مشرف الدین حسینی. از منجمان قرن نهم هجری قمری (متولد ۸۰۰ هـ . ق.). وی کتابی بنام «پنجاه باب سلطانی» و کتابی در باب تقویم بنام «زیج جامع سعیدی» دارد که در آن تاریخ مختصر زیجهای معروف درج شده است. (فرهنگ فارسی معین).
[ رُ ] (اِخ) حجرالاسود. و منه فلما مسحوا الرکن حلوا و المراد المسح و الطواف و السعی و الحلق والا بمجرد مسحه لایحصل الحل. (منتهی الارب). این برفراز آنکه تو گوییش حاجی است انگار کو به مکه و رکن و صفا شده ست. ناصرخسرو. کعبهٔ شرف و علم خفیات کتابی است ویشان به مثل کعبهٔ رکنند و صفایند. ناصرخسرو. اگر فضل رسول از رکن و زمزم جمله برخیزد یکی سنگی بود رکن و یکی شورا بچه زمزم. ناصرخسرو. به زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام به عمره و حجر و مروه و صفا و منی. ادیب صابر. رکن های دیگر مکه عبارتند از: رکن شامی. رکن غربی یا عراقی. رکن یمانی. رکن اسود. رجوع به تاریخ مکه تألیف فاکهی ص ۷۳ و همین ترکیبات در ردیف خود شود.

کلمات هم‌قافیه با «رکن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید