معنی روی نمودن

معنی روی نمودن

5 بازدید
[ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) رخ نمودن. نشان دادن چهره و رخسار. آشکار و پیدا شدن. ظاهر شدن. (یادداشت مؤلف): شب تیره چون چادر مشکبوی بیفکند و بنمود خورشید روی.فردوسی. چو شاه جهاندار بنمود روی زمین را ببوسید و شد پیش اوی.فردوسی. چنین تا شب تیره بنمود روی فرستاده آمد همی زین بدوی.فردوسی. تا این گل دوروی همی روی نماید زین باغ برون رفتن ما را نبود روی.فرخی. به فال نیک ترا ماه روزه روی نمود تو دیر باش و چنین روزه صد هزار گزار. فرخی. آنجا که حسام او نماید روی از خون عدو گیا شود روین.عسجدی. روی ننمود خوب در مجلس تا ندیدند در مصاف شکست.مسعودسعد. نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود. مسعودسعد. جمال منافع آن هرچه تابنده تر روی نماید. (کلیله و دمنه). صبح یقین از شب شبهت روی نماید. (سندبادنامه ص ۲۸۰). خرامان روز روشن روی بنمود بسان نوعروسان چهره بگشود.نظامی. روز و شب می باشد آن ساعت که همچون آفتاب می نمایی روی و دیگر بار روزن می بری. سعدی. امیدوار تو جمعی که روی بنمایی اگرچه فتنه نشاید که روی بنماید.سعدی. ای که انصاف دل سوختگان می ندهی خود چنین روی نبایست نمودن به کسی. سعدی. || توجه کردن به. (فرهنگ فارسی معین). || روی کردن. روی آوردن. قرار دادن چهره بسوی. (از یادداشت مؤلف): روی به محراب نمودن چه سود دل به بخارا و بتان طراز.رودکی. به دولت عالی ظفر و نصرت روی خواهد نمود. (تاریخ بیهقی). ملک را دشمنی صعب روی نمود. (گلستان). || کنایه از حاصل شدن. (انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی). پدید آمدن. اتفاق افتادن. (ناظم الاطباء). وقوع. حدوث. پیش آمدن. بدست آمدن. (یادداشت مؤلف): هر آن سختی که با تو روی بنمود گر آسان گیریش آسان شود زود. ناصرخسرو. تا آنگاه که ایشان را این اتفاق خوب روی نمود. (کلیله و دمنه). چون از این دواهی و شداید خلاص یابم و نجات روی نماید حقوق مناصحت و موافقت ترا به ادا رسانم. (سندبادنامه ص ۲۰۷). شرح آنچه روی نموده بود بازگفت. (سندبادنامه ص ۱۲۷). تدبیر آن چنانکه وقت اقتضا کند و مصلحت روی نماید تقدیم کنم. (سندبادنامه ص ۲۳۹). خاتمت مرضی و عاقبت محمود روی نمود. (سندبادنامه ص ۲۷۵). جز که آن قسمت که رفت اندر ازل روی ننمود از شکال و از عمل.مولوی. این معنی عجم را در وقت غیبت احوص از قم و... روی نمود. (ترجمهٔ تاریخ قم ص ۲۵۴). || در خاطر گذشتن. (فرهنگ رشیدی) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا) (برهان). گذشتن : به خاطرم غزلی سوزناک روی نمود که در دماغ خیال من این قدر می گشت. سعدی. || راه نمودن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از نجمن آرا) (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «روی نمودن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید