معنی رومی
6 بازدید
(ص نسبی) منسوب به روم. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از آنندراج) (از شرفنامهٔ منیری). منسوب به روم و به این معنی اخیر جمع آن روم است. گویند: رجل رومی و قوم روم و لیس بین الواحد و الجمع الا الیاء. (ناظم الاطباء). || ساخت روم : سکندر بیامد میان دو صف یکی تیغ رومی گرفته به کف. - رومی کلاه؛ آنکه کلاه رومی در سر دارد: وگرنه یکی ترک رومی کلاه به هند و به چین کی زدی بارگاه.فردوسی. - || کلاهی که در روم ساخته شود: سپهبد بیامد به میدان شاه ابا جوشن و گرز و رومی کلاه.فردوسی. سپهبد بیامد ز نزدیک شاه کمر خواست و خفتان و رومی کلاه. فردوسی. - رومی کمر؛ که کمر ساخت روم دارد: که رومی کمر شاه چینی کلاه نشست از بر گاه روزی پگاه.نظامی. - رومی نورد؛ کنایه از آراسته و زیبا: که در باغ این نقش رومی نورد گل سرخ رویانم از خاک زرد.نظامی. || مردم روم. اهل روم. به مناسبت سفیدی رنگ پوست و آن را شعرا مقابل زنگی آورند به مناسبت سیاهی پوست: یا رومی روم باش یا زنگی زنگ. (یادداشت مؤلف). و مراد از روم غالباً آسیای صغیر است خاصه در دوران حکومتهای اسلامی چنانکه جلال الدین محمد بلخی را به علت اقامت در آنجا رومی گفته اند: ابا هریکی مرد شاگرد سی ز رومی و بغدادی و پارسی.فردوسی. چو کرسی نهاد از بر چرخ شید جهان گشت چون روی رومی سپید. فردوسی. از پارسی و تازی و از هندو و از ترک وز سندی و رومی وز عبری همه یکسر. ناصرخسرو. رومیان چون عرب فروگیرند قبلهٔ رومیان کنید امروز.خاقانی. خلعت اسکندر رومی مگر در شه هندوستان پوشیده اند.خاقانی. - رومی بچگان؛ کنایه از اشک چشم. (یادداشت مؤلف) (از ناظم الاطباء): خون گریم از دو هندوی چشم رومی بچگان روان ببینم.خاقانی. - || کنایه از گلهاست. (آنندراج). کنایه از شکوفه و گل است : ابر از هوا بر گل چکان ماند به زنگی دایگان در کام رومی بچگان پستان نور انداخته. خاقانی (از آنندراج). - رومی پرست؛ پرستندهٔ رومی. مراد فیلسوف هندی است که نظامی داستان مباحثات او را با اسکندر رومی آورده است : دگر باره هندوی رومی پرست برآورد پولاد هندی به دست. (اقبالنامه ص ۱۱۸). - رومی رخ؛ آنکه مانند رومیان روی زیبا دارد. زیباروی : ز رومی رخ هندوی گوی او شه رومیان گشته هندوی او.نظامی. - رومی سران؛ کنایه از پهلوانان و سرداران رومی است : پس پشت ایشان ز رومی سران زره دار و مردان جنگ آوران.فردوسی. - رومی گروه؛ گروه رومیان. سپاهیان روم : یکی حمله بردند ازآن سان که کوه بدرید از آواز رومی گروه.فردوسی. - رومی نژاد؛ رومی نسب. (یادداشت مؤلف): مبادا که این مرد رومی نژاد در آن قالب افتد که هرگز مباد.نظامی. - ماه رومی؛ دوازده ماه زیر همان ماههای بابلی است و سریانیان از بابلیان گرفته اند و پیش ما به ماههای رومی مشهور شده است و ظاهراً سبب آن این است که ترکان عثمانی که روم شرقی را متصرف شدند تا امروز هم بعضی همسایگان آنان را رومی گویند و آنان یعنی عثمانیان به جای محرم و صفر و... ماههای قمری عرب، این ماههای شمسی بابلی را در امور یومیهٔ تواریخ خویش معمول می داشتند و گویا هنوز هم همین گونه است. (یادداشت مؤلف): دو تشرین و دو کانون و پس آنگه شباط و آذر و نیسان ایار است حزیران و تموز و آب و ایلول نگه دارش که از من یادگار است. (نصاب الصبیان). || خط روم. خط مردم روم : نبشتن یکی نه که نزدیک سی چه رومی چه تازی و چه پارسی.فردوسی. || زبان مردم روم : زبانها نه تازی و نه خسروی نه رومی نه ترکی و نه پهلوی.فردوسی. کس فرستاد و خواند زآن بومش هم به رومی فریفت از رومش.نظامی. - رومی خطاب؛ که به زبان رومی خطاب کند. که به رومی سخن گوید: خانه خدایش خداست لاجرمش نام هست شاه مربع نشین تازی رومی خطاب . خاقانی. || غالباً از این کلمه یونانی و افریقی اراده کنند. (یادداشت مؤلف). || آهنگهایی که از مملکت عثمانی به ایران آمده و اغلب وزن دوضربی دارد. (فرهنگ فارسی معین). || نوعی از جامه. (ناظم الاطباء). جامه ایست. (شرفنامهٔ منیری). نوعی اطلس : بیاراستم خانه از نعمت تو به کاکویی و رومی و خسروانی.فرخی. از بخشش تو عالم پر جعفری و رکنی وز خلعت تو گیتی پر رومی و بهایی.فرخی. رومی فرستی اطلس مصری دهی عمامه ختلی براق ابرش ترکی وشاق احور. خاقانی. پانصد غلام از ممالیک خاص نزدیک مجلس بایستادند با قباهای رومی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۳). - دیبای رومی؛ حریر رومی. پارچهٔ ابریشم رومی : به دیبای رومی بیاراستند ز گنج مهی جامها خواستند.فردوسی. - رومی باف؛ پارچه ای که در روم بافته باشند: ارمک و قطنی و عین البقر و رومی باف ملهٔ میلک و لالایی بی حد و شمار. نظام قاری. خطی کان خوانی از مخفی قاری ز رومی باف مولانا نیابی.نظام قاری. - رومی پرند؛ پرند رومی. ابریشم که در روم بافته شده. (از یادداشت مؤلف). - || شمشیر. (یادداشت مؤلف). تیغ رومی. شمشیر ساخت روم. - رومی پوش؛ که از پارچهٔ رومی لباس پوشد. که لباس رومی به تن کند: دخت سقلاب شاه نسرین نوش ترک چینی طراز رومی پوش.نظامی. - رومی طراز؛ که زینت و سجاف رومی دارد: چو از نقش دیبای رومی طراز سر عیبه زینسان گشایند باز.نظامی. - رومی قبا؛ که جامهٔ رومی بر تن کند. که جامهٔ سپید در بردارد: شاه رومی قبای چینی تاج جزیتش داده چین و روم خراج.نظامی. - قماش رومی؛ پارچهٔ رومی. پارچهٔ بافت روم : مدح قماش رومی و حسن ثبات آن بر طاق جامه خانهٔ قیصر نوشته اند. نظام قاری. || دشمن. عدو. (یادداشت مؤلف). || شمشیر برنده. (یادداشت مؤلف). || رنگ سرخ. (ناظم الاطباء). اما استوار نمی نماید. || در اصطلاح بنایان سقفی است محدب همانند گنبد. (یادداشت مؤلف). - طاق رومی؛ طاق به طول خشت. مقابل طاق ضربی که قطر آن قطر خشت است. (یادداشت مؤلف). || کنایه از سفید است : این عجب تر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی. منوچهری. روز رومی چو شب شود زنگی گر برونش کنی به سرهنگی.نظامی. چون شب و چون روز دورنگی مدار صورت رومی رخ زنگی مدار.نظامی. - رومی و حبش؛ رومی و زنگی. کنایه از خوشبخت و بدبخت : اصل آب نطفه اسپید است و خوش لیک عکس جان رومی و حبش.مولوی. - رومی و زنگی؛ زنگی و رومی. رومی و هندی. کنایه از روز و شب. (از انجمن آرا) (آنندراج) (از برهان) (از شرفنامهٔ منیری): تا پی ازین زنگی و رومی تراست داغ جهولی و ظلومی تراست.نظامی. برین دو رومی و زنگی گر اعتماد کنی ز روم تا به دم زنگبار بگشاید. ظهیر فاریابی (از انجمن آرا). - || سیاه و سفید. (ناظم الاطباء): رومی و زنگیش چو صبح دورنگ رزمهٔ روم داد و بزمهٔ زنگ.نظامی. و رجوع به ترکیب رومی و هندی در ذیل همین ماده شود. - رومی وش؛ کنایه از روشن و تابان : بیا ساقی آن می که رومی وش است به من ده که طبعم چو زنگی خوش است. نظامی. - رومی و هندو؛ رومی و زنگی. کنایه از روز و شب. (از انجمن آرا) (آنندراج) (از برهان): فرمود به خاتون جهان از شب و از روز دو خادم چالاک لقب رومی و هندو. خواجه عمید لوبکی (از انجمن آرا). و رجوع به ترکیب رومی و زنگی در ذیل همین ماده می شود.[ ی ی ] (ع ص، اِ) بادبان کشتی خالی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رومی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر