معنی روغنگر
7 بازدید
[ رَ / رُو غَ گَ ] (ص مرکب) دَهّان. روغن گیر. عصار. آنکه از تخمها روغن گیرد. (یادداشت مؤلف). عصار و کسی که از حیوانات روغن می گیرد. (ناظم الاطباء). عصار. (آنندراج): فلک روغنگری گشتست بر ما به کار خویش در جلد و خیاره ز ما اینجا همی کنجاره ماند چو روغنگر گرفت از ما عصاره. ناصرخسرو. نیست حاصل از مه روغنگرم جز سوز و داغ گرچه انگشت از وفا سازم به پیش او چراغ. سیفی (از آنندراج). || آنکه روغن مسکه می سازد و می فروشد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «روغنگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر