معنی روشن گردیدن
5 بازدید
[ رَ / رُو شَ گَ دَ ] (مص مرکب) روشن شدن. نورانی شدن. پرنور گشتن. ازدهار. (از یادداشت مؤلف). ضواء. ضوء. (منتهی الارب). - دیده روشن گشتن (گردیدن)؛ شادمان شدن: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد. (یادداشت مؤلف). || آشکار شدن. واضح شدن. روشن شدن : کار ایشان است زآنسوی پری گرددت روشن چه جویی رهبری.مولوی. روشنت گردد این حدیث چو روز گر چو سعدی شبی بپیمایی.سعدی. و رجوع به روشن شدن شود.
کلمات همقافیه با «روشن گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر