معنی روشندلی
5 بازدید
[ رَ / رُو شَ دِ ] (حامص مرکب) صفت روشندل. روشن ضمیری. دانایی. آگاهی. (فرهنگ فارسی معین): سکندر که خورشید آفاق بود به روشندلی در جهان طاق بود.نظامی. بخوبی شد این یک چو بدر منیر چو شمس آن ز روشندلی بی نظیر.نظامی. همتش از غایت روشندلی آمده در منزل بی منزلی.نظامی. و رجوع به روشندل شود.
کلمات همقافیه با «روشندلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر