معنی روشنان
6 بازدید
[ رَ شَ ] (اِ) ستارگان. (غیاث اللغات). جِ روشن. ستارگان. (اشتنگاس). کنایه از ستاره ها باشد. (انجمن آرا): روشنان در عهدش از شروان مدائن کرده اند زیر پایش افسر نوشیروان افشانده اند. خاقانی. روشنان زآن حکم کاول کرده اند دست آفت زو معطل کرده اند.خاقانی. تا فلک گفتا ز نعل مرکبانش من بهم روشنان خاک سیاهش در دهان افشانده اند. خاقانی. باد از پی کباب جگرهای روشنان کیوان زگال آتش خور کز تو بازماند. خاقانی. کعبه شمع و روشنان پروانه و گیتی لگن بر لگن پروانه را بین مست جولان آمده. خاقانی. سیب را گر ز قطع نیم کند ناخنهٔ روشنان دو نیم کند. نظامی (هفت پیکر ص ۸). روشنان عالم بالا پیشانی بر خاک... خواهند نهاد. (سندبادنامه ص ۱۱). شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را بحقیقت شب ظلمانی نیست. سعدی. و رجوع به روشنان فلک شود.
کلمات همقافیه با «روشنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر