معنی روشنا
6 بازدید
[ رَ شَ ] (اِ مرکب) نور. روشنایی. (اشتنگاس). نور و فروغ و شعاع. (ناظم الاطباء). روشنایی. فروغ. (فرهنگ فارسی معین): خداوند این علت، روشنا و آفتاب کمتر تواند دید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). باشد که مردم پیوسته اندر روشنا و صحرا باشد و زمستان که برف آید نظر او پیوسته بر برف باشد بدین سبب بصر او ضعیف شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || شکوه. جلال. درخشندگی. (اشتنگاس). جلال و تابش. (ناظم الاطباء). || سنگ مرقشت را گویند و آنرا سرمه کنند. (فرهنگ شعوری) (ناظم الاطباء). حجرالنور. (از اشتنگاس) (ناظم الاطباء). نام قسمی سرمه. (یادداشت مؤلف): سرمهٔ روشنا و شیاف مرارات کشیدن سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). از خیال ماه رویت خانهٔ دل روشنا خاک راهت میکند عالم بدیده روشنا. ابوالمعانی (از فرهنگ شعوری).
کلمات همقافیه با «روشنا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نا» برای سرودن شعر