معنی روزگاریافته
6 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) سالخورده : مردی روزگاریافته و نیکوتدبیر و صائب اندیشه بود. (تاریخ طبرستان). گوشت جانوران جوان، تری بیش از آن دهد که گوشت جانوران روزگاریافته. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پیری بود روزگاریافته و دوتا شده. (اسکندر نامهٔ نسخهٔ سعید نفیسی).
کلمات همقافیه با «روزگاریافته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر