معنی روان گردیدن
6 بازدید
[ رَ گَ دی دَ ] (مص مرکب) براه افتادن. رفتن. روان شدن. روان گشتن : و جملهٔ لشکر با سلاح و تعبیه و مشعلهای بسیار افروخته روان گردید. (تاریخ بیهقی). || جاری شدن. جریان پیدا کردن. روان شدن. روان گشتن: عِزّ؛ روان گردیدن آب. عَمْی؛ روان گردیدن. عَین؛ روان گردیدن آب و اشک. (منتهی الارب). و رجوع به روان شدن و روان گشتن شود.
کلمات همقافیه با «روان گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر