معنی روان کردن

معنی روان کردن

6 بازدید
[ رَ کَ دَ ] (مص مرکب) فرستادن. گسیل داشتن. روانه کردن. ارسال کردن : اگر رسول فرستد حکم را مشاهده باشد. گفتند سخت صواب است روان کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۴). روز پنجشنبه هشتم این ماه روان کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۴). تا ز پیش پدر روان کردی خون دل بر رخم روان کردی.مسعودسعد. روان کرد مرکب به میعادگاه پذیره که دشمن کی آید ز راه.نظامی. چو طالع موکب دولت روان کرد سعادت روی در روی جهان کرد.نظامی. یکی هفته به نوبتگاه خسرو روان می کرد هر دم تحفه ای نو.نظامی. امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم غیب این همه دل با تو روان کرد. سعدی. رسولی هنرمند و عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی.(بوستان). ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد کشتی بر آب.(بوستان). جوابی مختصر چنانچه مصلحت دید نوشت و روان کرد. (گلستان). بر آب حرف غمش میزنم رقم شب و روز به دوست نامه روان میکنم بدین دستور. واله هروی (از آنندراج). از مژه کردم روان بروفتن ره مشت خسی هدیه رهگذار هری را. واله هروی (از آنندراج). و رجوع به روان و روان شدن شود. || جاری کردن. جریان دادن : بدو گفت چون است ای ماهروی روان کرد آزاده از دیده جوی؟فردوسی. فرنگیس رخ خسته و کنده موی روان کرده بر رخ ز دو دیده جوی. فردوسی. یکی رخش دارد به زیر اندرون به بیشه ز شیران روان کرده خون.فردوسی. و بجای سنگ، گوهر و مرجان در حوضها بریختند و جویها در آن بهشت روان کردند. (قصص الانبیاء). تا ز پیش پدر روان کردی خون دل بر رخم روان کردی.مسعودسعد. و اشک ندامت بر صفحات وجنات از فوارهٔ دیدگان روان کرد. (سندبادنامه ص ۱۵۳). فرودآمد ز تخت آن روز دلتنگ روان کرده ز نرگس آب گلرنگ.نظامی. آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد. مولوی. کم می نشود تشنگی دیدهٔ شوخم با آنکه روان کرده ام از هر مژه جویی. سعدی. و رجوع به روان و روان شدن شود. - روان کردن آب؛ تفجیر. (دهار). - روان کردن آب و آنچه بدان ماند؛ اِنهار. اِسالة. (تاج المصادر بیهقی). || بمجاز، پرتاب کردن. رها کردن. افگندن. انداختن : منجنیقها بر کار کرد و سنگ روان کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۳). || نافذ کردن. انفاذ. اجراء. مجری ساختن: تنفیذ؛ روان کردن فرمان. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع به روان شود. - دست کسی را در کاری روان کردن؛ دست وی را باز گذاشتن. اختیار دادن وی را در تنفیذ و اجرای فرمان : و دست او در حل و عقد و حبس و اطلاق روان کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || رایج ساختن. رواج دادن: ترویج؛ روان کردن. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع به روان و روان شدن شود. || از بر کردن درس و سبق و ابجد و خط و سواد. نیک آموختن درس را و جز آن. روان داشتن. روان ساختن. (آنندراج): کند از قد چو روان ابجد یکتایی را سرو بر باد دهد دفتر رعنایی را. تأثیر (از آنندراج). نبود مکتب ایجاد جای آن مهلت که طفل اشک تواند سبق روان کردن. تأثیر (از آنندراج). جز این ادیب نگوید به ما که چون طفلان روان کنید سواد و سیه کنید بیاض. نظیری نیشابوری (از آنندراج). ما طفل مکتبیم و بود گریه درس ما ای دل بکوش تا سبق خود روان کنیم. ابوالقاسم فندرسکی (از آنندراج). و رجوع به روان و روان داشتن و روان ساختن شود. || نرم و سهل و تند کردن حرکت دندانهٔ قفلی یا کشوی یا پیچی و امثال آن با سوهان کردن و یا روغن زدن. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «روان کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید