معنی روانه
9 بازدید
[ رَ نَ / نِ ] (نف) مرادف روان و رونده، چنانکه کشان و کشنده و دوان و دونده. (آنندراج) (انجمن آرا). جاری. سائل. روان : خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است.سعدی. و رجوع به روان و روانه شدن و روانه کردن شود. || رونده. (از آنندراج) (از انجمن آرا). روان. رجوع به روان شود. - سرو روانه؛ سرو روان. رجوع به سرو روان ذیل روان شود: ای سرو روانهٔ جوانمرد ای با دل گرم و با دم سرد.نظامی. || راهی. (ناظم الاطباء). || پویان. دوان. گذرکنان. || فرستاده. || آماده و مهیا. || مسافر. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس). || (اِ) پروانه و تذکرهٔ عبور. (ناظم الاطباء). جواز یا گذرنامهٔ گمرکخانه. (از اشتینگاس). || جایزه. || دولت و اقبال. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).
کلمات همقافیه با «روانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر