معنی رهین
10 بازدید
[ رَ ] (ع ص، اِ) گروی. (منتهی الارب). گروگذاشته شده. مرهون. (یادداشت مؤلف). گروکرده شده. (آنندراج) (غیاث اللغات). گروکرده. (دهار) (از اقرب الموارد): اگر من به حب محمد رهینم تو چونی عدوی رهین محمد.ناصرخسرو. هیبت و رای ترا هست رهی و رهین خسرو چارم سریر شحنهٔ پنجم حصار. خاقانی. ره امان نتوان رفت و دل رهین امل رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا.خاقانی. از پی خون خسان تیغ چه باید کشید چون ملک الموت هست در کف رأیت رهین. خاقانی. درآمد پیش پیر ما به زانو بدو گفت ای رهین آب و جاهی.عطار. ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین.مولوی. که اهل مشرق و مغرب به شکر نعمت او چو اهل مصر به انعام یوسفند رهین.سعدی. || کفیل. ضامن. (فرهنگ فارسی معین). مسؤول. مأخوذ ضامن. (یادداشت مؤلف). - رهین الشی ء؛ آنچه بدان آن چیز را بازدارند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - رهین منت کسی بودن؛ مرهون نیکی و محبتهای او بودن. مدیون مهر و محبت و نیکی وی بودن. || (اِ) جِ رَهن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به رهن شود.[ رَ ] (اِخ) لکهنوی. برهان علی خان فرزند معزالدین خان. از شاعران پارسی گوی قرن سیزدهم هجری هند بود. بیت زیر از اوست: به اظهار غم دوری و عرض حال مشتاقی زبان فرسوده در کام و حکایت همچنان باقی. (از فرهنگ سخنوران) (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
کلمات همقافیه با «رهین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر