معنی رهگذری
6 بازدید
[ رَ گُ ذَ ] (اِ مرکب) راه تنگ. || محل بهم رسیدن دو راه یا بیشتر. (ناظم الاطباء). || (ص نسبی) عابر. مارّ. رهگذر. راهگذار. مسافر. ماره. (یادداشت مؤلف): نغل؛ کنده بود که رهگذریان جهت چارپایان در کوه و دشت بکاوند تا شب آنجا آرام گیرند. (لغت فرس اسدی): ای رهگذری مرد گرت رغبت باشد در میوه و در نعمت این نادره بستان. ناصرخسرو. زنهار تا در این رباط بساط نشاط بسته ای که رهگذری را بر بساط رباط نشاط نرسد. (قصص الانبیاء ص ۲۲۹). میلی بر سرآن چاه برآوردند چنانکه از پنج شش فرسنگ پدیدار بود تا رهگذریان که آنجا آیند دانند که آنجا آب است. (اسکندرنامهٔ نسخهٔ نفیسی). ما خود از کوی عشقبازانیم نه تماشاکنان رهگذری.سعدی. || گذرگاه موقتی : خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود. حافظ. || ابن السبیل. ابن سبیل. رجوع به راهگذاری در همهٔ معانی شود.
کلمات همقافیه با «رهگذری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر