معنی رهنمون

معنی رهنمون

11 بازدید
[ رَ نُ / نِ / نَ ] (ص مرکب) نمایندهٔ راه. (ناظم الاطباء). نمایندهٔ راه که به تازیش هادی خوانند. (شرفنامهٔ منیری). رهبر. راهبر. مرشد. راهنمون. راهنما. رهنمایی. (یادداشت مؤلف): چه گفتند در داستان دراز نباشد کس از رهنمون بی نیاز.ابوشکور. همی رفت و پیش اندرون رهنمون جهاندیده ای نام او شیرخون.فردوسی. خجسته ذوفنونی رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یک فن. منوچهری. چنین گفت گشتاسب با رهنمون که روزی به پیشه نگردد فزون.اسدی. ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانی که رهنمون چو بد آید رهت نمونه شود. خاقانی. گر دیده بُده ست رهنمون دل من در گردن دیده باد خون دل من. ؟ (از سندبادنامه ص ۳۲۵). || ناخدا و ملاح. || بدرقه. || حاجب. || نقیب. (ناظم الاطباء). رجوع به راهنمون شود.

کلمات هم‌قافیه با «رهنمون»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ون» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید