معنی رهروی
12 بازدید
[ رَ رَ / رُ ] (حامص مرکب) سیر و حرکت و راه رفتن : بازماندن ز راه روی نداشت ره نه و رهروی فرونگذاشت.نظامی. رهروی در گرفت و راه نوشت سوی شهر آمد از کرانهٔ دشت.نظامی. سحرگه رهروی در سرزمینی همی گفت این معما با قرینی.حافظ. کعبه کجا و رهروی نی سوارها با خامه کی توان ره وصف تو قطع کرد. واعظ قزوینی. || هدایت و ارشاد. || سلوک و سیر و رفتار. || روش. || گام و خطوه. (ناظم الاطباء). رجوع به راهروی در همهٔ معانی شود.
کلمات همقافیه با «رهروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر