معنی رهاندن

معنی رهاندن

8 بازدید
[ رَ دَ ] (مص) رهانیدن. آزاد کردن. نجات دادن. خلاص نمودن. آزادی دادن. (ناظم الاطباء). آزاد کردن از بند. (آنندراج). جدا کردن. نجات دادن : وین فره [ پیر ] زبهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد جبار مرا.رودکی. تبهای دیرینه را منفعت کند و از یرقان برهاند. (الابنیه). ترا دین و دانش رهاند درست ره رستگاری ببایدت جست.فردوسی. از آن آمدم سوی میدان تو که از تن رهانم مگر جان تو.فردوسی. رهاندم ز تن همچنان جان اوی که ویران کنم کشور و خان اوی.فردوسی. رهاند خرد مرد را از بلا مبادا کسی در بلا مبتلا.فردوسی. زین اژدهای پیسه نتواندت رهاندن ای برخطا و زلت جز رحمت خدایی. ناصرخسرو. ایزد برهاندت از بلاهاش بهْ زین سوی من ترا دعا نیست. ناصرخسرو. که به آل رسول خویش مرا برهاندی ازین رمهٔ نسناس.ناصرخسرو. که از سایهٔ غیر سر می رهانم که از خود چو سایه جدا می گریزم.خاقانی. چو جان کارفرمایت به باغ خلد خواهد شد حواس کارکن در حبس تن مگذار و برهانش. خاقانی. جز ساقی و دردی و سفال و می از ششدر غم مرا که برهاند؟خاقانی. شه آن کاردان را که کشتی رهاند بفرمود تا کشتی آنجا رساند.نظامی. به هرجا که او تاختی بارگی رهاندی بسی کس ز بیچارگی.نظامی. گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم ترسم نتوانم که شکن برشکن است آن. سعدی. رمقی بیش نمانده ست گرفتار غمت را چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی. سعدی. گر بار دگر دامن کامی به کف آرم تا زنده ام از چنگ منش کس نرهاند. سعدی. - بازرهاندن؛ وارهاندن. رهانیدن. رهاندن. خلاص کردن. آزاد ساختن : مردم... نخست ترا بازرهانند. (کلیله و دمنه). خوی بدش که بازرهاند مرا ز من آن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است. خاقانی. یارب ازین حبس گاه بازرهانش که هست شروان شرالبلاد خصمان شرالدواب. خاقانی. - وارهاندن؛ آزاد ساختن. رهانیدن : وارهان زین دامگاه غم مرا کآرزوی آشیان می آیدم.خاقانی. جان یوسف زاد را کآزادکردهٔ همت است وارهان زین چارمیخ هفت زندان وارهان. خاقانی. رجوع به وارهاندن شود. || رهاکردن دست و پای ستور و مرغ را از بند. || ربودن. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «رهاندن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید