معنی رقی
6 بازدید
[ رَقْ یْ ] (ع مص) دردمیدن بر کسی افسون خود را. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). رُقیّ. رُقیَة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به رقیه و رقی شود. || برآمدن برچیزی. (منتهی الارب). رقی فیه و رقی الیه رُقیا و رُقیاً. (از اقرب الموارد). ببالا برشدن. (از ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ۵۳) (دهار). ببالا برفتن. (المصادر زوزنی). || برآمدن بر نردبان؛ رقی فی السلم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || ارق علی ظلعک؛ ای امش و اصعد بقدر ماتطیق ولاتحمل علی نفسک ما لاتطیقه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ رُ قی ی ] (ع مص) رَقْی. مصدر به معنی رَقْی و رقیة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به رَقْیْ شود.[ رُ قَنْ ] (ع اِ) یا رُقی ََ. جِ رُقیَة. (ناظم الاطباء) (دهار) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جِ رقیة به معنی افسون و تعویذ. (آنندراج). افسون. (یادداشت مؤلف). جِ رقیه به معنی افسونها. (از دهار). رجوع به رقیة شود.[ رُقْ قا ] (ع اِ) پیه تنک که آن را توان آشامید و فی المثل: وجد تنی الشحمة الرقی علیها المأتی؛ شخصی گوید که وی را صاحبش ضعیف و ناتوان انگارد. (از آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ رُ قی ی ] (ع مص) صعود. قوله تعالی: و لن نؤمن لرقیک؛ ای صعودک. (ناظم الاطباء). صعود. رقی فیه و رقی الیه رُقیاً. صعد. (اقرب الموارد). رجوع به رقی شود.[ رِقْ قی ی ] (ع ص) به لغت اهل عراق لاغر و نزار از مرد و یا شتر. (ناظم الاطباء).[ رِقْ قی ی ] (ص نسبی) منسوب است به رقة که شهری است در ساحل فرات. || منسوب است به رقه که قلعه و لنگرگاهی است در مشرق اندلس. (از انساب سمعانی).[ رِقْ قی ی ] (اِخ) ابوالقاسم رقی... رجوع به ابوالقاسم رقی شود.[ رِقْ قی ] (اِخ) ابوسعید فقیه است. او راست: کتاب الاصول و کتاب شرح الموضح. (از فهرست ابن الندیم).
کلمات همقافیه با «رقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر