معنی رعونت
16 بازدید
[ رُ نَ ] (ع اِمص) نادانی و کم عقلی. (ناظم الاطباء). نادانی. (غیاث اللغات). ابلهی. بلاهت. حماقت. (یادداشت مؤلف). رجوع به رعونة شود. || خودبینی. خودخواهی. (فرهنگ فارسی معین). غرور و تکبر. (از آنندراج): هرگز منی نکرد و رعونت ز بهر آنک رسوا کند رعونت و رسوا کند منی. منوچهری. من طاهر را شناخته بودم در رعونت و نابکاری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۹). از طاهر جز شرابخواری و رعونت دیگر کاری برنیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۳). اعرابی بیامد شیطانِ جوانی را مطیع شده در خمار خمر جاهلیت دامن رعونت بر بساط تجربت کشیده. (تاریخ بیهق ص ۲۰۳). رعونت در دماغ از دام ترسم طمع در دل ز کار خام ترسم.نظامی. دگر زیرکی گفت کای شهریار خردمند را با رعونت چه کار.نظامی. خواتین و ... با رعونت جوانی چون وفود شادمانی در خرامیدند. (تاریخ جهانگشای جوینی). بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت بزیر پای نهادیم و پای بر سرهستی.سعدی. یکی دعا کنمت بی رعونت از سر صدق خدات در نفس آخرین بیامرزاد.سعدی. تا خفض جناح تو شود و نتن مولویت و رعونت از تو بیرون رود. (مزارات کرمان ص ۳). نگردد عقده های من چرا هر روز مشکل تر که چون سرو از رعونت دست دایم بر کمر دارد. صائب (از مجموعهٔ مترادفات). || نرمی و سستی. (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات). نازکی و سستی. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). نازکی. (از دهار). استرخاء. سستی. (یادداشت مؤلف). || سرکشی. (از ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات) (لغت محلی شوشتر). || خودآرایی و زینت. (غیاث اللغات). خودآرایی. (فرهنگ فارسی معین). خویشتن آرا شدن. (آنندراج). رجوع به رعونة شود.
کلمات همقافیه با «رعونت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نت» برای سرودن شعر