معنی رساندن

معنی رساندن

7 بازدید
[ رَ / رِ دَ ] (مص) رسانیدن. کسی یا چیزی را به جایی یا نزد کسی بردن. (فرهنگ فارسی معین). رسانیدن. آوردن. فرستادن. بردن : مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها یکی را بدین سو ممان.فردوسی. شود تا رساند سوی شاهزاد بگفت آن زمان با فرنگیس شاد.فردوسی. شه آن کاردان را که کشتی رهاند بفرمود تا کشتی آنجا رساند.نظامی. با آنهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از نظافت.نظامی. چو دریا بریدند یک ماه بیش به خشکی رساندند بنگاه خویش.نظامی. به نهایت رسان تو خط وجود نقطهٔ اصل از انتها بردار.اوحدی. همی گفت ای فلک با من چه کردی رساندی آفتابم را به زردی.جامی. - به پایان رساندن سخن یا چیزی؛ تمام کردن آن. خاتمه دادن آن. به آخر رسانیدن. به پایان آوردن. بسر بردن. اتمام آن : سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم. سعدی. || چیزی را به چیزی متصل کردن. (فرهنگ فارسی معین): مرز خراسان به مرز روم رساند لشکر شرق از عراق درگذراند.منوچهری. گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم لابه بر گردون رسانم چون جهود اندر فطیر. سعدی. || پیوستن و الحاق کردن صفتی چون خوبی، بدی، محنت و جز اینها به دیگری : دشمن و دوست به کام دل این خسرو باد مرساناد خداوند به رویش تعبی.منوچهری. نه بر بی گنه بد رسانند نیز نه از بی گزندان ستانند چیز.اسدی. ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو بمثل بر فلک و ماه رسانیش. ناصرخسرو. امیدوار بود مردمان به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان. سعدی. - آب به آب رساندن؛ پیوستن آب به آب. پیوند دادن آب به آب. کنایه از اشک پی درپی و لاینقطع ریختن : به آن رسید که خاک از میان کناره کند ز بس که چشم ترم آب را به آب رساند. نظام دست غیب (از آنندراج). - آواز به آواز رساندن؛ پی درپی و لاینقطع خواندن. خواندن آواز بدنبال هم. پیاپی بانگ و آواز درآوردن : بانگ جرس قافلهٔ راست روانم در بادیه آواز به آواز رسانم. سالک یزدی (از آنندراج). - آه به آه رساندن؛ پی درپی آه کشیدن. آه متوالی کشیدن. (یادداشت مؤلف). || چیزی را به دست کسی دادن. تسلیم کردن. (فرهنگ فارسی معین). دادن. رسانیدن : چو گردد آگه خواجه ز کارنامهٔ من به شهریار رساند سبک چکامهٔ من.بوالمثل. به کام خویش رسم گر به من رسانی زود برسم هر سال آن حرف آخرین جمل. مسعودسعد. به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن عاجز بماند.سعدی. زنخدان فروبرد چندی به جیب که بخشنده روزی رساند ز غیب.سعدی. - بازرساندن؛ بازبخشیدن. بازگرداندن : رسان باز با من مرا راه کن سوی اوی و این رنج کوتاه کن.فردوسی. و نومید نیستم از فضل ایزد عز ذکره که آنها را به من بازرساند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۷). - گزند رساندن؛ صدمه زدن. آسیب رسانیدن. صدمه و زیان وارد کردن : اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه.(بوستان). || بمجاز، بخشیدن : یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند.نظامی. || ابلاغ کردن خبر یا پیامی. (فرهنگ فارسی معین): نخستین درودی رسانم به شاه از آن داغ دل شاه توران سپاه.فردوسی. همه پاسخ من به شنگل رسان که من دیر ماندم به شهر کسان.فردوسی. ز بهر سیاوش پیامی دراز رسانم به گوش سپهبد به راز.فردوسی. درودی رسانم به شاه جهان ز زال سپهبد گو پهلوان.فردوسی. با حاجبی بگوی نهانی تو این حدیث تا حاجب این سخن برساند به شهریار. منوچهری. اگر ترا اذن دهد درآی و او را تحیت و سلام ما برسان. (قصص الانبیاء ص ۲۴۲). ز من به جد شبیر و شَبَر درود رسان به حشر با شَبَر انگیز و با شبیر مرا.سوزنی. سلام من که رساند بدان خجسته دیار که هست مجمع احباب و محضر احرار. جمال الدین اصفهانی. برون زآنکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساند به گوش.نظامی. آن رساند آنچه بود شرط پیام وین شنید هرچه بود شرط کلام. نظامی (از شعوری). مرد بازرگان پذیرفت آن پیام کو رساند سوی جنس از وی سلام.مولوی. شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند. سعدی. ای باد اگر به گلشن روحانیان روی یار عزیز را برسانی دعای یار.سعدی. حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را.حافظ. ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی. حافظ. || ایصال. موفق گردانیدن. سوق دادن. نائل گردانیدن به. فائز کردن به. فوز دادن به. (یادداشت مؤلف): وز آن پس چنین گفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت.فردوسی. چو یزدان کسی را کند نیکبخت ابی کوشش او را رساند به تخت.فردوسی. نشان ار توانی تو دادن مرا دهی و به شاهی رسانی ورا.فردوسی. ز نادان گریزی به دانا شتابی ز محنت رهانی به دولت رسانی.منوچهری. ایزد کرده ست وعده با ملک ما کش برساند بهر مراد دل ما.منوچهری. ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو بمثل بر فلک و ماه رسانیش. ناصرخسرو. زیرا که وی [ یعنی دبیری ] که مردم را از مردمی به درجهٔ فرشتگی رساند و دیوان را از دیوی به مردمی رساند. (نوروزنامه). شبان چون به شه نیکخواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند.نظامی. دل دردمند سعدی ز محبت تو شد خون نه کشی به تیغ هجرش نه به وصل میرسانی. سعدی. تا به جایی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی.هاتف اصفهانی. قلم گفتا که من شاه جهانم قلم زن را به دولت میرسانم.؟ || در بیت ذیل بمجاز به معنی تزویج کردن است. (یادداشت مؤلف): همان روز قیصر سقف را بخواند به ایوان و دختر به میرین رساند.فردوسی. || پروراندن. بالغ کردن. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «رساندن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید