معنی رخصت کردن
7 بازدید
[ رُ صَ کَ دَ ] (مص مرکب) اجازه دادن. (ناظم الاطباء): صحبت کودکک ساده زنخ را مالک نیز کرده ست ترا رخصت و داده ست جواز. ناصرخسرو. و اگر مروت اقتضا کند بخشیده رخصت می کنم. (تاریخ گلستانه). || اجازه یافتن : تا که کشد به دام او تهمت بال و پر زدن مرغ دلم در آشیان رخصت بال و پر کند. ملاطغرا (از آنندراج). - رخصت حاصل کردن؛ مرخص شدن. (ناظم الاطباء). - || اجازت یافتن. مأذون شدن. اذن یافتن. اجازه بدست آوردن : همانا کرده حاصل رخصت منع مرا امشب که در بیرون بزمش مدعی خشنود می گردد. محمدقلی میلی (از آنندراج). || صبر کردن در مفارقت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «رخصت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر