معنی رخزرد
5 بازدید
[ رُ زَ ] (ص مرکب) زردرخ. زردروی. که روی زرد دارد. که دارای رخساری زرد است. زردرو: به رادی کشد زفت و بد مرد را کند سرخ چون لاله رخ زرد را.اسدی. آن جام جم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟ آن عیسی هر درد کو؟ تریاق بیمار آمده. خاقانی. چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک در دل او سرد شد.مولوی. - رخ زرد گشتن؛ زردروی شدن. روی زرد گشتن. روی زرد شدن : شهرشهر و خانه خانه قصه کرد نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد. مولوی.
کلمات همقافیه با «رخزرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر