معنی رخت نهادن

معنی رخت نهادن

7 بازدید
[ رَ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) رخت افکندن. اقامت گزیدن. بار انداختن. (یادداشت مؤلف): سکندر بر آن بیشه بنهاد رخت که آب روان بود و چندی درخت.فردوسی. رخت تمنای دل بر در عشاق نه تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه.خاقانی. هر جا که عدل سایه کند رخت دین بنه کاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است. خاقانی. روز تا روز شاه فرخ بخت در سرای دگر نهادی رخت.نظامی. گو فتح مزن که خیمه می باید کند گو رخت منه که بار می باید بست.سعدی. - رخت بر خر نهادن؛ براه افتادن. رحلت کردن. سفر کردن. راهی شدن. (یادداشت مؤلف): چون حبشی شب پای از در درنهاد و رومی روز رخت بر خر. (مقامات حمیدی). رخ به راه آر و رخت بر خر نه پای بردار و جای بر در نه.اوحدی. - رخت بر گاو نهادن یا برنهادن؛ کنایه از کوچ کردن و از جایی رفتن : شد چو شیر خدای حرزنویس رخت بر گاو می نهد ابلیس.سنایی. چرخ چون دید بازوی پیرش رخت بر گاو می نهد شیرش.سنایی. بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه.سنایی. شیر فلک به گاو زمین رخت برنهد گر بر فلک نظر به معادا برافکند.خاقانی. - رخت سفر نهادن در جایی؛ اقامت کردن در آنجا. از سفر بازآمدن. (از مجموعهٔ مترادفات ص ۳۱). - رخت کسی را بر خر نهادن؛ او را روانه ساختن. وی را عازم ساختن : دیری است تا هم از تک اسب و ز گرد راه رخت مسیحیان همه بر خر نهاده ای. ظهیر فاریابی. - رخت کسی یا چیزی را به (بر) راه نهادن؛ آن را روانه کردن. وی را رها کردن : طمع را رخت بر ره نه چو سیلی در گذر یابی هوس را گردنی برکش چو تیغی بر فسان بینی. واله هروی. - رخت نهادن بر شتر؛ آمادهٔ حرکت گشتن. مهیای کوچ شدن. حرکت آغازیدن : ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند که از این مرحله بیچاره اسیری چندند. سعدی. - رخت نهادن در جایی؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن است. (از آنندراج). || مردن. (یادداشت مؤلف). - رخت به (بر) صحرا نهادن؛ موت. (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۲۵). کنایه از مردن : شنیدستم که محمود جوانبخت چو وقت آمد که بر صحرا نهد رخت. امیرخسرو دهلوی. - || هلاک کردن. کشتن. به کشتن دادن : مملکتش رخت به صحرا نهاد تخت برین تختهٔ مینا نهاد.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «رخت نهادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید