معنی رخت برداشتن
7 بازدید
[ رَ بَ تَ ] (مص مرکب) جمع کردن اسباب و اثاث. برداشتن لباس و وسایل : برخاستم و به مدرسه شدم تا رختها بردارم و پیش شیخ آیم. (اسرارالتوحید ص ۹۹). او را همچنان خفته بگذاریم و رخت برداریم. (گلستان). رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. (گلستان). || کوچ کردن و رحلت نمودن. (ناظم الاطباء). رفتن. - رخت از (ز) جایی برداشتن؛ ترک آنجا گفتن : ز منزل دلت این خوب و پرهنر سفری بدان که روزی ناگاه رخت بردارد. ناصرخسرو. بر تن هرکه رفت پیکانش رخت برداشت از تنش جانش.نظامی. تماشاروان باغ بگذاشته مغان از چمن رخت برداشته.نظامی. آهی زد و راه کوه برداشت رخت خود از آن گروه برداشت.نظامی. ترک سودای خام کن خسرو که وفا رخت از این جهان برداشت. امیرخسرو دهلوی.
کلمات همقافیه با «رخت برداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر