معنی رتو
8 بازدید
[ رَتْ وْ ] (ع مص) سست و فروهشته گردانیدن چیزی را، و آن از اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سست کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). ضعیف کردن، و آن از اضداد است. (دهار). || بستن و سخت کردن چیزی را. (از منتهی الارب) (آنندراج). سخت کردن. (مصادراللغة زوزنی) (از اقرب الموارد). استوار کردن چیزی را، و آن از اضداد است. (منتهی الارب). || دلو به رفق کشیدن از چاه. (تاج المصادر بیهقی). کشیدن دلو را به نرمی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رتو به چیزی؛ ضمیمه کردن آن را. (از اقرب الموارد). || قوی گردانیدن قلب را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گام زدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اشاره کردن به سر خود. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || سست بازو گردانیدن. (ناظم الاطباء).[ رُ تُ وو ] (ع مص) رَتْو. (ناظم الاطباء). اشاره کردن بسر خود و گام زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). رجوع به رَتْو شود. || گام زدن. (از اقرب الموارد). || رُتِیَ فی ذرعه (بصورت مجهول)؛ نیروی بازوی او شکسته شد و یارانش از وی پراکندند. (از اقرب الموارد). || سست بازو گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || ضمیمه کردن بر چیزی. (از اقرب الموارد). و رجوع به رَتْو شود.[ ] (هندی، اِ) رخ و مهرهٔ معروف شطرنج. (از الجماهر ص ۳۹).
کلمات همقافیه با «رتو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تو» برای سرودن شعر