معنی رتق
5 بازدید
[ رَ ] (ع مص) بستن. ضد فتق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بستن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل) (از اقرب الموارد) (دهار) (مصادراللغة زوزنی) (غیاث اللغات) (از منتخب اللغات). ببستن. (مصادراللغة زوزنی). بر هم بستن. بدوختن بر یکدیگر. فراهم آوردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || بر چیزی تباه شدن. (مصادراللغة زوزنی). || قوی کردن. (تاج المصادر بیهقی). || اصلاح کردن و چسبانیدن دو سر شکافتگی بیکدیگر. (از اقرب الموارد). - رتق و فتق؛ اصلاح حال و زندگی کسی یا قومی.[ رَ ] (ع ص) بسته، و منه قوله تعالی: {/Bکََانَتََا رَتْقاً فَفَتَقْنََاهُمََا.۱۱-۱۳۲۱:۳۰/}(قرآن ۲۱/۳۰). جِ رَتَقة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (در اصطلاح فقه) هو ان یکون الفرج ملتحماً لیس فیه مدخل لدخول. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از ناظم الاطباء). آن است که بر دهان فرج زن چیزی خارج و زاید از آفرینش طبیعی از جنس عضله یا پوستی پرده مانند بیرون آید که مانع از آرامیدن با وی شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به رتقاء شود. || (اصطلاح صوفیه) اجماع مادهٔ وحدانیت است که آنرا عنصر اعظم مطلق گفته اند، چنانکه مرتوق بود قبل از آفریدن آسمان و زمین و مفتوق بود بعد از تعین او به خلق، و گاه اطلاق می شود بر نُسُب حضرت احدیت به اعتبار لاظهور آن و بر هر گونه بطون و غیبتی، مانند حقایق مکتوم در ذات احدیت قبل از تفاصیل آن در واحدیت همچون درخت در هسته. در اصطلاحات الصوفیهٔ کمال الدین چنین است. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ رَ تَ ] (ع مص) بسته شدن بکارت زایل شده. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «رتق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تق» برای سرودن شعر