معنی ربض
6 بازدید
[ رِ ] (ع اِ) گروه گاوان در جای باش خود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جماعت گاوان آنجا که فروخسبند. (از اقرب الموارد).[ رَ ] (ع اِ) رُبُض. رَبَض. زن مرد. (منتهی الارب). زن. (ناظم الاطباء). زوجة. (از اقرب الموارد). || خواهر. || مادر. (ناظم الاطباء). و رجوع به رَبَض و رُبُض شود.[ رُ ] (ع اِ) میانهٔ چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وسط چیزی. (از اقرب الموارد). || هرچه زمینی را مس کند از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). زن مرد، زیرا که زن جای و آسایش می دهد شوی را، یا مادر، یا خواهر، که قریب میگرداند صاحب قرابت را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از غیاث اللغات) (از منتخب اللغات) (از اقرب الموارد). زن و مادر و خواهر. (ناظم الاطباء). || (اِ) پاره ای از درختان طلح و سمر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دسته ای از درختان خاردار. (ناظم الاطباء). || اساس بناء. (اقرب الموارد). بنیاد بنا. (ناظم الاطباء). || (اِخ) چشمهٔ آبیست. (منتهی الارب) (آنندراج).[ رُ بُ ] (ع ص) رجل ربض عن الحاجات؛ مرد مانده از حاجات. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِ) جِ رَبوض، در معنی درخت بزرگ سطبر فراخ شاخها. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به ربوض شود. || زن و اهل خانه از زن و مادر و خواهر. (غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء). زوجة. (اقرب الموارد). زن مرد. (منتهی الارب). و رجوع به رَبَض و رُبْض و رِبْض [ رِ ] شود.[ رَ ] (ع مص) بزانو درآمدن گوسپند و اسب و گاو و سگ چنانکه بروک برای شتر و جثوم برای مرغ. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || بازایستادن قچقار از گشنی یا عاجز آمدن از آن. (منتهی الارب). || زیر گرفتنِ شیر شکار خود را و برنشستن بر آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || انداختن بچه کروان خود را بر زمین. (از منتهی الارب). || جای دادن یا جای گرفتن بسوی کسی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جای گرفتن در جایی. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ رَ بَ ] (ع اِ) روده یا هرچه در شکم است سوی دل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). امعاء. (اقرب الموارد). امعاء بطن. (بحر الجواهر). || جای باش گوسپندان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آغل. خوابگاه گوسپندان. (یادداشت مرحوم دهخدا). || رسن پالان یا رسن پایین پالان که بجانب زمین است نه رسن بالایین پالان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). رسن پالان. (از اقرب الموارد). || زن مرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زن. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (از مهذب الاسماء). زن باشوی. (دهار). زوجة. (اقرب الموارد). || مادر. || خواهر. (ناظم الاطباء). || هرچه بسوی مرد جای گیرد و مرد بدان آسایش یابد از اهل و مال و خانه و جز آن. ج، اَرباض. (منتهی الارب) (آنندراج) (از غیاث اللغات) (از منتخب اللغات) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || قوت انسان از شیر که بسنده و رسنده باشد. || کرانهٔ چیزی. || کمربند مانند تنگ پالان که در هر دو تهیگاه ناقه انداخته از هر دو سر نیش بگذارند. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || جای پای. (بحر الجواهر). || کاخ. || محل سکونت قوم در اطراف شهر. (از اقرب الموارد). || دیوار گرد شهر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دیوار شهرپناه. (غیاث اللغات). سور. (نصاب الصبیان). باروی شهر. (مهذب الاسماء) (دهار) (از اقرب الموارد): مردمان شهر بخارا از احمدبن خالد که امیر بخارا بود... درخواست کردند که شهر ما را ربضی میباید تا شب دروازه ها بربندیم و از دزدان و راهزنان ایمن باشیم. (تاریخ بخارای نرشخی). || گرداگرد قلعه. (غیاث اللغات). حول و حوش شهر را گویند بنابراین ارباض بسیار است چونکه هر شهری حول و حوشی دارد و برخی با اضافه بکلمه دیگر حکم علم را پیدا کرده. (از معجم البلدان). گرداگرد شهر. (مهذب الاسماء). آنچه در اطراف شهر هست از خانه ها و مسکنها. (از اقرب الموارد). بگمان من گشادگی میان دو باره و سور است که بر گرد شهری کشیده باشند و در آن گشادگی گاه خانه ها و دکانها و غیره نیز باشند. و این از ترس غارتست و هنوز هم این عادت در مرگ هر شاهی جاری است که بجای ایمن تر نقل کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا): سیستان، قصبهٔ او را زرنگ خوانند و شهر او را پنج در است از آهن و ربض او باره دارد و او را سیزده در است. (حدود العالم). هری، شهری بزرگ است و شهرستان وی سخت استوار است و او را قهنذر است و ربض است. (حدود العالم). و او را [ بلخ را ] شهرستانی است با بارهٔ محکم و اندر ربض او بازارهای بسیار است. (حدود العالم). سمرقند شهری بزرگ است و آبادان است... و او را شهرستان است و قهنذر است و ربض است. (حدود العالم). کاخها بینم پرداخته از محتشمان همه یکسر ز ربض برده به شارستان باز. فرخی. کسهای خویش را به ویرانی نواحی و غارت فرمان داد بر هر جا که بتوانست ربض خراب می کرد. (تاریخ سیستان). مردمان ربض با مردمان شارستان یکی شدند. (تاریخ سیستان). مردمان شهر همه بنزدیک محمود شدند و قصد گشادن حصار کرد و ربض بیرونی از حصار طاق بستدند و قصد ربض میان کردند. امیر خلف عجز خویش بدانست. (تاریخ سیستان). و بیرون از شهرستان ربض کرد و آن ربض را چهار در کرد. (مجمل التواریخ و القصص). مردم خواستند در شهر بخارا ربض زنند و کدوارهٔ ربض از خشت پخته می بایست. کدوارهٔ حصار را و برجهای او که از خشت پخته بود باز کردند و به ربض شهر بخارا خرج کردند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۳۱). و ربضی بوده است او را مثل ربض شهر بخارا. (تاریخ بخارا ص ۲۰). از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح سدّ سکندر است بخارا ز محکمی.سوزنی. ای بارگاه تو افق آفتاب عدل ای آستان تو ربض استوار ملک.انوری. در شهر اندرشد و دروب چهارگانهٔ شهر فروبست، چه، هنوز در ربض شهر بردسیر هیچ عمارت نبود و در ایام دولت سلجوقیان ربض شهر بردسیر عمارت یافت. (تاریخ سلاجقهٔ محمدبن ابراهیم). و در میان هر دروازه سرایی بود برای نواب شهر و چون کشتزارهای بیرون شهر تمام می شد به ربض می رسید و در ربض هم بناها و بازارها بود. (از احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۱۲۶). و ربض آن [ بخارا ] هشت دروازه دارد. (از احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۱۲۸). و وادی سغد ربض سمرقند را چون خندقی بود... و دورهٔ دیوار ربض نزدیک به دو فرسنگ بود. (از احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۱۲۹).
کلمات همقافیه با «ربض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بض» برای سرودن شعر