معنی رای زدن

معنی رای زدن

6 بازدید
[ زَ دَ ] (مص مرکب) با کسی در تدبیر امری مشورت کردن. (ناظم الاطباء). مشورت. شور کردن. سگالش کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). مشاوره. (دهار). (این مصدر مرکب گاه با «ب» و گاه بدون «ب» آید). مذاکره کردن در کاری. گفتگو کردن دربارهٔ کاری : زدند اندر آن کار هر گونه رای همی چاره از رفتن آمد بجای.فردوسی. تو یک چند میباش نزدم بپای که تا من بکاری زنم نیک رای.فردوسی. همی رای زد تا یکی چرب گوی کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی. فردوسی. چو بنشست شاپور با سوفرای فراوان زدند از بد و نیک رای.فردوسی. و در دل کرده بود که ما را به ری ماند و خراسان و تخت و ملک نامزد محمد باشد رای زد بر خوارزم و اعیان لشکر در این باب... (تاریخ بیهقی). وزیر گفت اگر رای عالی بیند... حاضر آید با کسانی که خداوند [ مسعود ] بیند... تا در این باب سخن گفته آید و رای زده شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۲). خواجهٔ بزرگ احمد عبدالصمد و... را بازگرفت... و در این باب از هر گونه، سخن گفتند و رای زدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۲). گفتم زندگانی خداوند [ مسعود ] دراز باد... یک چندی دست از طرب کوتاه باید کرد و تن بکار داد و با وزیر رای زد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۸). چون رایها زنند به تدبیر مملکت رای تو همرهان قضا و قدر شود. مسعودسعد. زدم ز دانش رایی و گر نخواهی تو نکو برآیدت این شغل و کار از آتش و آب. مسعودسعد. انجمن ساختند و رای زدند سرکشی را به پشت پای زدند.نظامی. چونکه ترا محرم یکروی نیست جز بعدم رای زدن روی نیست.نظامی. مکش سر ز رایی که بخرد زند. امیرخسرو. - رای زدن با: ستاره زند رای با چرخ و ماه سخنها پراکنده گردد به راه.فردوسی. مزن رای جز با خردمند مرد ز آیین شاهان پیشین مگرد.فردوسی. چنین کارها بر دل آسان مگیر یکی رای زن با خردمند پیر.فردوسی. به سغد اندرون بود خاقان که شاه بگرگان همی رای زد با سپاه.فردوسی. همی رای زد با بزرگان بهم همی گفت و انداخت بر بیش و کم. فردوسی. که در کار این کودک شوم تن هشیوار با من یکی رای زن.فردوسی. آن شب با قوم خویش که مانده بود رای زد [ عبداللََّه ] . (تاریخ بیهقی). سپهسالار اینجاست اگر با وی رای زده آید سخت صواب باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۴۷). امیر رضی اللََّه عنه خالی کرد با خواجهٔ بزرگ و... در این باب رای زدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۳). که فردا در نسخت تأمل کنم و با خواجه اندر آن باب رای زنیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۴). چو با موبدان رای خواهی زدن بهمْشان مخوان جز جدا تن بتن.اسدی. چو آسود با می به مهراج گفت که با دل زدم رای اندر نهفت.اسدی. بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن.سنایی. زدن با خداوند فرهنگ رای به فرهنگ باشد ترا رهنمای.نظامی. چو سود درم بیش خواهی نه کم مزن رای با مردم بیدرم.نظامی. - از کسی رای زدن؛ از وی رای و نظر صائب خواستن : هر آنکس نترسد ز دستان زن از او در جهان رای دانش مزن.اسدی. - رای زده آمدن با کسی؛ با وی مشورت کردن. او را طرف شور و مصلحت بینی قرار دادن : گفت [ بونصر مشکان ] این کار بنده نیست... سپاهسالار اینجاست اگر با وی رای زده آید سخت صواب باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۷). || مذاکره کردن و سخن گفتن با کسی : به شبگیر رستم بیامد بدر گشاده دل و تنگ بسته کمر به دستوری بازگشتن بجای همی زد هشیوار با شاه رای.فردوسی. که با دختران جهاندار جم نشیند زند رای بر بیش و کم.فردوسی. ابا پهلوانان ایران بهم همی رای زد شاه بر بیش و کم.فردوسی. || اندیشیدن. (یادداشت مرحوم دهخدا): چو پرموده آمد بپرده سرای همی زد بهر گونه از جنگ رای.فردوسی. ناپسندیده ست پیش اهل دل هرکه غیر از عشق رایی میزند.سعدی. - با خود رای زدن؛ پیش خود فکر کردن. با خود اندیشیدن. با خود فکر کردن : در اندیشه با خود بسی رای زد که دستور ملک این چنین کس سزد.سعدی. || قصد و عزم کسی را در تدبیر امری تغییر دادن و برگردانیدن. (ناظم الاطباء): چه جایست این که بس دلگیر جایست که زد رایت که بس شوریده رایست.نظامی. || اظهار نظر کردن. بیان عقیده کردن. نظر خود را گفتن : پس از آن پیدا آمد که رای درست آن بود که آن بیچاره زد که اگر بدم رفتی از ترکمانان کسی نرستی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۸۸). پس رای زد که مجوسان را که روی رها کردن ایشان نبود از فرزندان ملوک و سپاهیان همه را برگ و سلاح دهد تا آنجا روند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۵). رای آن زد که از کفایت و رای خصم را چون بسر درآرد پای.نظامی. کوشید جوان و رای زد پیر نگشاد کس این گره بتدبیر.نظامی. هر یکی تدبیر و رایی می زدی هر کسی در خون هر یک می شدی.مولوی. وزرای انوشیروان در مهمی از مصالح ملک اندیشه همی کردند و هر یک بر وفق دانش خود رای همی زدند. (گلستان). هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند. (گلستان). || به مجاز، اراده کردن. تصمیم گرفتن. بر آن شدن. میل کردن. تمایل نمودن : بداد و بیامد بسوی ختن همی رای زد پیش شاه آمدن.فردوسی. چشم تو رای زد که کشد بنده را به ظلم انصاف میدهم که چه رای متین زده ست. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج). چنان رای زد تاجدار جهان که پوید سوی راه با همرهان.نظامی. دلا همیشه مزن رای زلف دلبندان چو تیره رای شدی کی گشایدت کاری. حافظ.

کلمات هم‌قافیه با «رای زدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید