معنی راید
30 بازدید
[ یِ ] (ع ص، اِ) رائد. اسم فاعل از ریشهٔ «رود». جوینده و خواهنده. (منتهی الارب). جوینده و طلب کننده و خواهنده. (ناظم الاطباء). ج، رادة، رُوّاد، رائدون. (المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آنکه او را جهت طلب آب و علف فرستاده باشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). فرستاده ای که او را قوم می فرستند جایی را که میخواهند در آنجا فرودآیند. (از اقرب الموارد): طعمه میجویی اوست راید تو راه میپویی اوست قاید تو.اوحدی. || پیشرو. (دهار). پیک. (مهذب الاسماء). || دستهٔ دست آس و آن چوبی باشد که طاحن آنرا گرفته آسیا را بگرداند. (از المنجد) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). دستهٔ آس. (آنندراج) (از مهذب الاسماء). || کسی که منزل ندارد. || جاسوس. (اقرب الموارد).[ یِ ] (اِخ) رائد. محلهٔ عظیمی است در فسطاط مصر. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «راید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر