معنی رایحة
7 بازدید
[ یِ حَ ] (ع ص، اِ) رایحه. رائحة. اسم فاعل از ریشهٔ «روح». مؤنث رائح. زن شادمانی کننده. (ناظم الاطباء). || زنی که در شبانگاه آید. (از منتهی الارب) (آنندراج). ج، روائح. (المنجد). || زنی که در شبانگاه کار کند. (ناظم الاطباء). رجوع به رایح و رائح و رایحة شود. - ابل رایحة، شتران در شبانگاه آینده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - امرأة رایحة؛ زنی که در افعال شبیه پدر باشد. ج، روایح. (ناظم الاطباء). || (مص) در شبانگاه بازگردیدن شتران (و بر وزن فاعله مصدری جز رایحة و عافیة و کاذبة نیامده است). (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). راحت الابل رایحةً؛ شبانگاه بازگردید شتر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) ما لَهُ سارحة و لا رایحة؛ یعنی چیزی ندارد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). یعنی از چهارپایان چیزی ندارد. (از اقرب الموارد). || باران شبانگاه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از آنندراج). || ابر شبانگاهی. (دهار). || خون. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). فی وجهه رایحة؛ ای دم. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || نسیمی که استنشاق شده باشد. ج، روائح. (فرهنگ نظام). || بوی، خوش یا ناخوش. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). بوی خوش. (دهار) (مهذب الاسماء). عطر. ج، روائح. (ناظم الاطباء). ج، روائح، رائحات. (اقرب الموارد): زنبور... به رائحهٔ معطر... آن (نیلوفر)... مشعوف گردید. (کلیله و دمنه). هر دم هزار عطسهٔ مشکین زد از تری مغز جهان ز رایحهٔ عنبر سخاش.خاقانی. بشکن دلم که رایحهٔ درد بشنوی کس از برون شیشه نبوید گلاب را. نوعی خبوشانی.
کلمات همقافیه با «رایحة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حة» برای سرودن شعر