معنی راه انداختن
6 بازدید
[ اَ تَ ] (مص مرکب) گذر کردن. مرور کردن. گذشتن. رفتن. عبور کردن. کنایه از راه رفتن در جایی. (آنندراج): بر کوچهٔ لب راه دگر خنده نینداخت تا خانهٔ چشمم ز غمت گریه نشین شد. ظهوری ترشیزی (از ارمغان آصفی). || بجریان انداختن. بکار انداختن. بکار داشتن. آماده بکار کردن. - راه انداختن کارخانه یا چرخی؛ بکار داشتن آن را. (یادداشت مؤلف). بجریان انداختن آن. - راه انداختن کاری؛ مهیا کردن آن کار. بجریان انداختن آن کار. - راه انداختن وجهی؛ مهیا و حاضر کردن آن. (یادداشت مؤلف). || روانه ساختن. روان کردن. بدرقه کردن. مشایعت کردن. - راه انداختن عروس یا مسافر یا کسی؛ روانه کردن او. مشایعت کردن از وی. (از یادداشت مؤلف). - براه انداختن؛ بدرقه کردن. مشایعت کردن. روانه ساختن. - || در تداول عامه، کاری را روبراه کردن. پول یا وسیله ای برای کسی فراهم ساختن. - || رهبری کردن کسی را به راه. و بمجاز، از انحراف رهانیدن. از گمراهی بدر آوردن. براه آوردن : ما چو خضریم درین بادیهٔ بی سر و بن هر که از راه فتد باز به راه اندازیم. علی ترکمان (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «راه انداختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر