معنی راه افتادن

معنی راه افتادن

6 بازدید
[ اُ دَ ] (مص مرکب) حرکت کردن. (فرهنگ نظام). آغاز حرکت کردن. آغاز رفتن کردن. (یادداشت مؤلف). کوچ و رحلت کردن: امروز یک قافله برای شیراز راه افتاد. (از فرهنگ نظام). || به رفتار آمدن کودک. (ناظم الاطباء). || جاری شدن. روان شدن. جریان پیدا کردن. - راه افتادن خون؛ جریان آن. (یادداشت مؤلف). روان شدن خون. گشاده شدن خون چنانکه از رگی یا از شکستگی عضوی. - || بکنایه، جنگ و نزاعی سخت برخاستن. (یادداشت مؤلف). || بکار افتادن چیزی و یا کسی که از راه مانده بود. (ناظم الاطباء). - راه افتادن چرخ یا ماشینی؛ به کار و حرکت درآمدن آن. (یادداشت مؤلف). - راه افتادن عراده؛ کنایه از وجه و نقدی برای مخارج پیدا شدن. (یادداشت مؤلف). - راه افتادن کاری؛ بجریان افتادن آن. روبراه شدن آن. برطرف شدن موانع و مشکلات در انجام یافتن کاری. - راه افتادن کارخانه یا دستگاه یا اداره ای؛ شروع بفعالیت کردن آن. آغاز به کار مجدد آن. || کنایه از راه پیش آمدن باشد. (آنندراج) (انجمن آرا). گذر کردن. عبور کردن. گذشتن. - راه افتادن (فتادن) بجایی یا بر جایی؛ گذر کردن بدانجای. رفتن بدانجا. مرور بدان محل : همیشه راه به آب بقا نمی افتد مشو بدیدن آن لعل جانفزا قانع. صائب (از نظام). یازده ساعت از آن روز چو بگذشت فتاد راه ما بر سر خاکی که بود کان هنر. ملک الشعراء بهار. || کنایه است از راه زدن. (آنندراج) (انجمن آرا). || کنایه است از غارت شدن راه، از آنکه دزدان بر سر جمعی ریزند و غارت کنند اما در عرف بمعنی مطلق زیان و خسارت استعمال یافته. (بهار عجم) (از ناظم الاطباء) (از برهان) (ارمغان آصفی). کنایه است از آنکه دزدان در راه بر سر جماعت بریزند و غارت نمایند و اکنون هر زیانی که بکسی از ممری رسد گوید مرا راه افتاد. (فرهنگ رشیدی) (از برهان): ز چشمت کاربان صبر من تاراج کافر شد مسلمانان کسی دیده ست کاندر شهر راه افتد. امیرخسرو (از بهار عجم). || کنایه از زایل شدن راه. (بهار عجم) (ارمغان آصفی). مسدود شدن راه. گم شدن راه. (فرهنگ نظام): خیل خونخوار خیال اطراف چشم من گرفت آن چنان کز دیدهٔ من راه خواب افتاده است. جمال الدین سلمان (از بهار عجم). || راه بردن. (فرهنگ نظام). || براه افتادن. روانه شدن. راهی شدن. (یادداشت مؤلف). || براه رفتن آمدن چنانکه طفل خردسال. (یادداشت مؤلف). || بجریان افتادن مطلوب کاری. فراهم شدن اسباب کاری. (یادداشت مؤلف). - راه افتادن کار یا کارخانه و غیره؛ آغاز به کار کردن آن. بجریان افتادن آن. - در راهی افتادن یا فتادن؛ بطریقی قدم گذاشتن. برفتن در راهی آغاز کردن : مقصد جمله خلق یک چیز است لیک هر یک فتاده در راهی است.ابن یمین.

کلمات هم‌قافیه با «راه افتادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید