معنی راهگیر
8 بازدید
(نف مرکب) رونده. بجانب محلی روان شونده. راهی شونده. رو بجانبی آورنده. راهرو و سالک. (ناظم الاطباء). راهگرای. راهسنج. (بهار عجم). || مسافر و سیاح. (ناظم الاطباء). مسافر. (آنندراج). پیچندهٔ راه و تیزرونده. (رشیدی): عزم را چند روزه ره بکمین راهگیر قضا فرستادی.خاقانی. || قطاع الطریق. (آنندراج). راهزن. (فرهنگ نظام). راه بند: آگهیش نه که شود راهگیر دورهٔ این گنبد روباه گیر.نظامی. چو نظم گزارش بود راهگیر غلط کردن ره بود ناگزیر.نظامی.
کلمات همقافیه با «راهگیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر