معنی راهنورد
7 بازدید
[ نَ وَ ] (نف مرکب) رهنورد. طی کنندهٔ راه. (فرهنگ نظام). راه پیما. رهرو. راهرو. || تیزرونده که از سرعت گویا راه را مینوردد یعنی می پیچد. (رشیدی): پیش میشد شریک راه نورد او بدنبال میدوید چو گرد.نظامی. || مرکب. (ناظم الاطباء) (از برهان) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری): که کن و بارکش و کارکن و راه نورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز. منوچهری. || قاصد و پیک. (ناظم الاطباء). قاصد. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). || پیاده رو. (انجمن آرا). مسافری که پیاده حرکت کند. (ناظم الاطباء) (برهان) (آنندراج). || گدا و بی خانمان. (ناظم الاطباء) (برهان) (آنندراج). و رجوع به ره نورد و راه پیما و راه رونده و راهرو شود.
کلمات همقافیه با «راهنورد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر