معنی راهسپر
7 بازدید
[ سِ پَ ] (نف مرکب) مخفف راهسپار. رهسپار. راه پیما. پیماینده. طی طریق کننده: سوار کش نبود یار اسب راهسپر بسر درآید و گردد اسیر بخت سوار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی). ما چو یونس بدرون شکم حوت ولیک او بدریا در و ما در دل جو راهسپر. ملک الشعراءبهار. و رجوع به راهسپار و رهسپار شود. - راهسپر دیار عدم شدن؛ مردن. (یادداشت مؤلف). - راهسپر شدن؛ عازم شدن. عزیمت کردن. رفتن. - راهسپر گشتن؛ عزیمت کردن. رفتن. رهسپار شدن.
کلمات همقافیه با «راهسپر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پر» برای سرودن شعر