معنی راهدار

معنی راهدار

8 بازدید
(نف مرکب) راهدارنده. کسی که از طرف دولت مأمور گرفتن مالیات راه است از مسافران. (فرهنگ نظام). کسی که بمحافظت راهها از طرف حکام مأمور باشد و ضبط خراج امتعهٔ تجار بکند. (بهار عجم) (ارمغان آصفی) (آنندراج). محافظت کنندهٔ طرق و شوارع. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی متعلق به کتابخانهٔ مؤلف). محافظ و نگاهبان راه. (ناظم الاطباء) (برهان). مأمور وزارت راه که مراقبت و تعمیر راهها را برعهده دارد: راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال بر ره از راهبران تو بخواهند جواز.فرخی. راهداران فلک بر گذر راهزنان بفراخای جهان ژرف یکی چاه زدند. ملک الشعراء بهار. || قراسواران. (ناظم الاطباء). قره سواران : و استیلای دزدان تا غایتی بود که ناگاه در شب، خانه امیری را کبس کرده غارت کردندی. و تتغاولان و راهداران زیادت از او نمیکردند. (تاریخ غازانی ص ۲۷۹). و ای بسا کاروان که راههای مجهول بغایت دور پرمشقت اختیار کردندی تا از دست شناقص تتغاولان راهداران خلاص یابند. (تاریخ غازانی ص ۲۷۹). و صادر و وارد را هرگز از دزدان چندان پریشانیی نبود که از تتغاولان و راهداران. (تاریخ غازانی ص ۲۷۹). مردم چشم مرا باشد مدار از خون دل گر نیاید کاروان بی توشه ماند راهدار. اثر شیرازی (از ارمغان آصفی). || گمرکچی. (یادداشت مؤلف). عشار. باربان. (یادداشت مؤلف). آنکه باج راه را بگیرد. (ناظم الاطباء). باجدار. (شعوری ج ۲ ورق ۱۱). گمرکچی که از قوافل محصول گیرد. (لغت محلی شوشتر). || بمجاز، مسافر را گویند. (از بهار عجم) (از ارمغان آصفی): راه بربسته راهداران را دوخته کام، کامکاران را.نظامی. || کنایه از راهزن. (رشیدی) (از انجمن آرا). قاطع طریق و راهزن. (بهار عجم) (ارمغان آصفی). دزد راهزن و قطاع الطریق که ناگهان بر مسافرین حمله برده آنها را دستگیر کرده یا می کشد. (ناظم الاطباء). دزد و راهزن. (از برهان). راهزن، یعنی آنکه باج میگیرد و پول میبرد، راه بند نیز گویند. (از شعوری ج ۲ ورق ۱۱). همان راه بند. (شرفنامهٔ منیری). دزد راهزن. دزد دریازن. (لغت فرس اسدی نسخهٔ خطی نخجوانی): بدان راهداران جوینده کام یکی مهتری بد دیانوش نام. عنصری (از لغت فرس). خدای از شر و رنج راهداران گروه خویش را ایمن بداراد.ناصرخسرو. مگر آن کو گناهکار بود دزد خونی و راهدار بود.نظامی(از رشیدی). || دارای راه. مقابل بیراه (اسب). خوشرفتار. (رشیدی). اگر چه ره بمعنی رفتار شایع است چنانکه گویند: اسب خوش راه، و اسب فلانی راه ندارد لیکن بمعنی اسب خوشرفتار، صحیح راهوار به واو است. (بهار عجم) (از آنندراج). اسب راهوار. (یادداشت مؤلف). بمعنی خوشرفتار خطاست و صحیح راهوار است به واو، و رهوار نوعی از رفتار است که بسیار هموار بود و صاحب این رفتار را نیز رهوار گویند. (غیاث اللغات). || (در پارچه) مخطط. دارای خطوط متوازی نمایان خواه برجسته و خواه غیر برجسته در متن پارچه. دارای خطوط متوازی و متمایز از متن پارچه در جهت تار. راه راه: مخمل راهدار؛ کبریتی.
(اِخ) دهیست از دهستان ایتیوند بخش مرکزی شهرستان شوشتر، واقع در ۴هزارگزی جنوب خاوری شوشتر و ۱۲هزارگزی باختری راه مسجد سلیمان به هفت گل. دهیست کوهستانی و گرم و سکنهٔ آن ۵۰۰ تن میباشد. آب ده از لولهٔ شرکت نفت تأمین میشود. پیشهٔ مردم کشاورزی و کارگری شرکت نفت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
(اِخ) دهیست از دهستان بهمئی گرمسیر بخش کهکیلویه شهرستان بهبهان واقع در ۱۰ هزارگزی جنوب باختری لک لک مرکز دهستان و ۲۸هزارگزی خاوری راه جایزان به آغاجاری. این ده در دشت واقع شده، هوای آن گرمسیر و سکنهٔ آن ۴۰۰ تن میباشد. آب ده از چشمه تأمین میشود و محصول عمدهٔ آن غلات و پشم و لبنیات است. پیشه مردم کشاورزی و دامپروری، و صنایع دستی آنان بافتن قالی، قالیچه، عبا و گلیم میباشد. ساکنان آن از طایفهٔ بهمئی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
(اِخ) دهی است از دهستان دیر بخش خورموج شهرستان بوشهر واقع در ۱۱۲هزارگزی جنوب خورموج و شمال خاوری کوه رنگ. این ده در جلگه قرار گرفته و هوای آن گرمسیر است. مردم آن ۱۲۲ تن میباشد و همگی بکار کشاورزی اشتغال دارند. آب راهدار از چاه بدست می آید و محصول عمده اش غلات و خرماست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
(اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش برازجان شهرستان بوشهر، واقع در ۱۲هزارگزی شمال برازجان، کنار راه شوسهٔ شیراز به بوشهر. این ده در دامنهٔ کوه قرار گرفته و هوای آن گرمسیر است. سکنهٔ آن ۴۳۳ تن میباشد که همگی به کار کشاورزی میپردازند. آب آن از چاه تأمین میشود و محصول عمده اش غلات و تنباکو و هندوانه و خرماست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «راهدار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید