معنی راهبری
7 بازدید
[ بَ ] (حامص مرکب) رهبری. عمل راهبر. هدایت و دلالت و راهنمایی. (ناظم الاطباء). دلالة. (دهار): ندهد خدای عرش درین خانه راهت مگر به راهبری حیدر.ناصرخسرو. - راهبری کردن؛ رهبری کردن. رهبر و راهنما شدن: تخشیف؛ راهبری کردن کسی را. ختع؛ راهبری کردن در تاریکی شب. (منتهی الارب). - راهبری نمودن؛ راهنمایی کردن و راه نمودن و هدایت کردن. (ناظم الاطباء). - || پند گفتن. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (حامص مرکب) راه بریدن. عمل راهبر. راهروی. راه پیمایی. رهنوردی. پوییدن راه. رفتن راه. || قطع طریق. راه زنی. دزدی. رجوع به راه بریدن شود.
کلمات همقافیه با «راهبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر