معنی راهب

معنی راهب

5 بازدید
[ هِ ] (ع ص، اِ) اسم فاعل از رهبة و دیگر مصادر «ر ه ب». (از اقرب الموارد). ترسنده. (مقدمهٔ لغت میرسید شریف جرجانی ص ۳). خائف. (ناظم الاطباء): هو راهب من اللََّه؛ ای خائف. (ناظم الاطباء). || مُقدَّس. (منتهی الارب). || زاهد و گوشه نشین. ج، رهبان. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آنکه از مردم میبرد و در دیر خود بخدای روی آورد و او را عبادت کند. ج، رهبان و تأنیث آن راهبة. (از اقرب الموارد). || عالم دین مسیح که به ریاضت پردازد و از خلق میبرد و به خدای روی آورد. (از تعریفات جرجانی). زاهد ترسایان. (کشاف زمخشری) (دهار) (السامی فی الاسامی) (ترجمان علامه تهذیب عادل چ دبیرسیاقی ص ۵۰) (مهذب الاسماء) (شرفنامهٔ منیری). پارسای ترسایان. ج، رهبان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پارسا و عابد ترسایان، و بعضی نوشته اند راهبان اکثر در کمر یا در دست زنجیری دارند. (آنندراج) (غیاث اللغات) (مهذب الاسماء). زاهد و گوشه نشین ترسایان را گویند. (برهان). ترسا. روحانی تارک دنیای عیسوی. دانشمندان مذهب نصاری را گویند و آنان اغلب به اعمال و ریاضتهای سخت میپردازند، خوردنیهای لذید را ترک گویند و از پوششهای نرم دوری گزینند. از خلق کنار گیرند و به خدای تعالی روی آورند و این صفات در مذهب حنیف اسلام مذموم و نهی شده است چنانکه در حدیث است: لا رهبانیة فی الاسلام. (از کشاف اصطلاحات الفنون). پارسای ترسایان. ج، رُهبان. رَهابین. رَهابِنَة. رُهبانون. (منتهی الارب): به بیراه پیدا یکی دیر بود جهانجوی آواز راهب شنود.فردوسی. همانگاه راهب چو آوا شنید فرود آمد از دیر و او را بدید.فردوسی. لباس راهبان پوشیده روزم چو راهب زان برآرم هر شب آوا.خاقانی. راهب که دست داشت ز صد نور بر جهان شمع شبش ز چوب صنوبر نکوتر است. خاقانی. خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم. خاقانی. مسیحم که گاه از یهودی هراسم گه از راهب هرزه لا میگریزم.خاقانی. کیوان که راهبی است سیه پوش دیر هفتم گفت از خواص ملک چو تو سروری ندارم. خاقانی. چون شب اندر آمد آن راهب به صومعه اندر بعبادت ایستاده بود نوری دید که از زمین بر آسمان همی برشد. (تاریخ سیستان ص ۹۹). چون بنزدیک دمشق رسیدند به زر نگاه کردند که از آن راهب بستده بودند همه سفال گشته بود. (تاریخ سیستان ص ۹۹). زاهد و راهب سوی من تاختند خرقه و زنار درانداختند.نظامی. آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست. حافظ (از شرفنامه). - راهب دیر؛ راهب دیرنشین. پارسای ترسا که گوشه نشینی برگزیند. بزرگ دیر. رئیس دیر. رجوع به راهب شود: بتصدیقی که دارد راهب دیر بتوفیقی که بخشد واهب خیر.نظامی. راهب دیرش چو سپه عرضه داد صد علم عشق برافراختیم.عطار. - راهب شدن؛ پذیرفتن عمل رهبانیت. ترک دنیا کردن. قبول زهد و کناره گیری از دنیا و مادیات. عابد نصرانی شدن: ترهب؛ راهب شدن. (تاج المصادر بیهقی). - راهب عسلی؛ زاهد یهودان که پارچهٔ زرد بجهت علامت دارند چه عسلی پارچهٔ زرد را گویند. یهودان برای امتیاز بر دوش جبهٔ خود دوزند. (برهان) (آنندراج) (غیاث اللغات). آن پارچه را غیار نیز گویند. - || خوش آینده و مقبول خلق، چه معنی عسل خوش آینده ساختن حق تعالی است کسی را بسوی خلق. (آنندراج) (غیاث اللغات). - دیر راهب؛ عبادتگاه راهب. جای عبادت تارکان دنیا و زاهدان عیسوی. - امثال: از راهب طماع تر است. || عالم ترسایان و جهودان. ج، رهبان. (کشاف زمخشری). || رابط. (منتهی الارب). || شیر بیشه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
[ هِ ] (اِخ) دیهی است در سوریه واقع در جبل سمعان. (از اعلام المنجد). و رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص ۲۴۹ و عیون الانباء ج ۱ ص ۱۲۱ شود.
[ هِ ] (اِخ) دیهی است در مصر واقع در منوفیه. و قبر شیخ راهب معروف در آن است. (از اعلام المنجد).
[ هِ ] (اِخ) البرموسی. او اسقف قبطی بود و اصلش سریانی یعقوبی از شهر اورفا یا دیاربکر. او راست: ۱- حسن السلوک فی تاریخ البطارکه و الملوک مصر. چ مصر ۱۹۱۳ م. ۲- الخریدة النفیسة فی تاریخ الکنیسة. چ بولاق ۱۸۸۳م. (از معجم المطبوعات ج ۱).
[ هِ ] (اِخ) بولس. (قرن ۱۳ م.) او در انطاکیه بدنیا آمد و اسقف بود. وی بکشورهای یونان و فرانسه سفر کرد. او را تألیفاتیست در جدل که آن را خطاب به یکی از دوستان مسلمان خود نوشته است. (از اعلام المنجد).

کلمات هم‌قافیه با «راهب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید