معنی راعی
21 بازدید
(ع ص، اِ) شبان. (فرهنگ نظام) (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمهٔ علامهٔ تهذیب عادل بن علی) (از المنجد). شبان یعنی چرانندهٔ چهارپایان. (آنندراج) (غیاث اللغات). چراننده. چوپان. ج، رعاة، رعاء و رعیان. (منتهی الارب): ملک معظم اتابک اعظم محمدبن الاتابک السعید ایلدیگز قدس اللََّه روحه که عماد مملکت و نظام دولت و راعی رمه و حارس همه بود بستهٔ دام اجل شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳). از آن مار بر پای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد بسنگ. سعدی (گلستان). ماشیة؛ یعنی چهارپایان از شتر و گاو و گوسفند، ج، رُعاة و رُعیان و رُعاء و رِعاء. (از المنجد). || مأنوس و رام، و آن در کبوتر معروف است. ج، رعاة و رعیان و رُعاء و رِعاء. (از اقرب الموارد). || نوعی از سمک است. (مخزن الادویة). || مجازاً هر نگهبان. (فرهنگ نظام). نگهبان. (آنندراج) (غیاث اللغات): لیس المرعی کالراعی. (منتهی الارب). || والی. (لسان العرب). والی و امیر. (منتهی الارب). || هرکسی که سرپرستی و ریاست قومی را بعهده دارد. (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). حاکم. (آنندراج) (غیاث اللغات). مجازاً هر حاکم. (فرهنگ نظام). قائد. سائس و حافظ قوم. ج، رعاة. (یادداشت مؤلف). در اصطلاح صوفیه کسی را گویند که بعلوم سیاسی مربوط بتمدن محیط و وارد باشد و بر تدبیر نظام جهان و اصطلاح کار جهانیان توانایی داشته باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون): این پادشاه [ مسعود ] بزرگ و راعی و حقشناس است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۱). راعی و رعیت را بدین و مانند این نگاه تواند داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۵۷). هر دو رکنند راعی دل من عمران بین مراعی عمار. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۰۳). || رهنما. رهبر. سرپرست : گم آن شد که دنبال راعی نرفت.خاقانی. - راعی البستان؛ نوعی از ملخ است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - راعی الجوزا؛ راعی جوزا و راعی نعائم دو ستاره اند. (از اقرب الموارد). - راعی الشاء؛ دیگر صورت فلکی عواء است که آن را بؤرطیس حارس نیز خوانند. (مفاتیح العلوم خوارزمی). - راعی النعائم؛ ستاره ای است. (از اقرب الموارد). رجوع به راعی الجوزاء شود. || کنایه از حضرت رسالت مآب [ پیغمبر اسلام ] . (آنندراج).(اِخ) نام یکی از ستارگان ثابت. ابوریحان بیرونی در ضمن بحث در نامها و احوال ستارگان ثابت گوید: و برپای قیقاوس ستاره ای است او را شبان خوانند و سگ او ستاره یی است میان دوپای قیقاوس و گوسپندان آن ستارگانند که بر تن اوست. (از التفهیم ص ۱۰۱).(اِخ) رئیس فرقه ای از یهود. (مفاتیح العلوم خوارزمی).(اِخ) نام شاعری. (منتهی الارب). نام شاعری نصرانی بود. (از اقرب الموارد). نام شاعری عرب، دیوان او را ابوسعید سکری و ابوعمر و شیبانی و اصمعی گرد کرده اند. (از الفهرست ابن الندیم). ابوجندل هوازنی. شاعر بزرگی است از سخن سرایان نامی عصر بنی امیه. از بس در وصف شتر داد سخن داد و آن را در اشعار خود ستود به لقب راعی مشهور گردید. او در سال ۷۳۸ م. درگذشت. (از اعلام المنجد). بیت زیر از اوست: تلألأت الثریا فاستنارت تلألؤ لؤلؤ فیه اضطمار. (از کتاب الجماهر ص ۱۲۶). و نیز رجوع به الجماهر ص ۴۸ و ۲۴۹ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۱۹ و مرصع ص ۶۰ و آثارالباقیهٔ چاپ ساخائو ص ۱۵ شود.(اِخ) اسکندرانی. لقب علی بن مظفربن ابراهیم کندی اسکندرانی نحوی که حاجی خلیفه آن را در ذیل «تذکرة الراعی» ذکر کرده ولی ظاهراً لقب این شخص «وداعی» است. رجوع به علاءالدین بن مظفر در همین لغت نامه شود.(اِخ) اندلسی غرناطی قاهری. محمدبن محمدبن محمدبن اسماعیل، که در سال ۷۸۲ هـ . ق. در غرناطه به دنیا آمد او در سال ۸۲۵ هـ . ق. به حج رفت و از آنجا به قاهره آمد و در آن شهر مسکن گزید و همانجا هم بسال ۸۵۳ هـ . ق. درگذشت. وی دارای تألیفاتی است، که از آنجمله است: شرح الالفیة، النوازل النحویة، الفتح المنیر فی بعضی مایحتاج الیه الفقیر، الاجوبه المرضیة عن الاسألة النحویة، شرح الاجرومیة، انتقاد الفقیر السالک لترجیح مذهب امام مالک، مسالک الاحباب. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۳). و رجوع به محمدبن محمدبن محمد اندلسی... شود.
کلمات همقافیه با «راعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر