معنی رادی
4 بازدید
(ع ص، اِ) شیر غرنده. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).(حامص) جوانمردی. بخشندگی. سخاوت. (غیاث اللغات) (تاج المصادر بیهقی): شاهی که بروز رزم از رادی زرین نهد او به تیر در پیکان تا کشتهٔ او از آن کفن سازد تا خستهٔ او از آن کند درمان.رودکی. دگر گفت کز ما چه نیکوتر است که بر دانش بخردان افسر است چنین داد پاسخ که آهستگی کریمی و رادی و شایستگی.فردوسی. بمردی و رادی و رای و خرد از اندیشهٔ هر کسی بگذرد.فردوسی. بدان کان شهنشاه خویش منست بزرگی و رادیش پیش منست.فردوسی. وفا خو کن و درع رادی بپوش کمان از خرد ساز و خنجر ز هوش. فردوسی. کف برادی گشاده ای که چو مهر دست دادت خدای با کف راد.فرخی. رادی برِ تو پوید چون یار برِیار بخل از تو نهان گردد چون دیو ز یاسین. فرخی. اندر این گیتی بفضل و رادی او را یار نیست جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست. فرخی. از آن کش روان با خرد بود جفت کسی باددستی ز رادی نگفت.اسدی. بهین رادی آن دان که بی درد و خشم ببخشی نداری بپاداش چشم.اسدی. برادی دل زفت را تاب نیست دل زفت سنگیست کش آب نیست.اسدی. برادی کشد زفت و بدمرد را کند سرخ چون لاله رخ زرد را. (گرشاسب نامه). بعدل و رادی ماند بجای ملک جهان بلی که چون تو ندیده ست شاه عادل و راد. مسعودسعد. هر مرد که لاف زد، شدش مردی باد شد رادی خاک، چون به منت بر داد. مسعودسعد. دست خود چون دراز بیند مرد شود اندر سخا و رادی فرد.سنائی. باددستی و رادوکاری نیست بهتر از باددستی و رادی.سوزنی. ماه را با زفتی و رادی چکار در پی خورشید پوید سایه وار.مولوی. || حکمت. (آنندراج) (غیاث اللغات): بسوگ اندر آهنگ شادی کنم نه از پارسائی و رادی کنم.فردوسی. سخن بشنو ای نامور شهریار برادی یکی پند آموزگار.فردوسی. در وزیری نکنی جز همه حرّی تلقین در ندیمی نکنی جز همه رادی تعلیم.فرخی. ای صورت تو بر فلک رادی آفتاب ای عادت تو بر تن آزادگی روان.فرخی. آن پسندیده برادی و بحرّی معروف آن سزاوار بشاهی و بتاج اندر خور.فرخی. || شجاعت. (آنندراج) (غیاث اللغات). دلیری : همه مردمی باید آیین تو همه رادی و راستی دین تو. فردوسی. ابا هر که پیمان کنم بشکنم پی و بیخ رادی بخاک افکنم.فردوسی. آزاده برکشیدن و رادی رسوم اوست و آزادگی نمودن و رادی شعار او. فرخی.
کلمات همقافیه با «رادی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر