معنی رأم
6 بازدید
[ رَءْمْ ] (ع مص) سخت تاب دادن: رأم الحبل رأماً؛ رسن را سخت تاب داد. (از المنجد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رأم ناقه بچه یا بَوّ خود را؛ دوست داشتن و انس گرفتن و بدان مهربانی آوردن بر بچهٔ خود و لازم گرفتن آن را. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب) (از آنندراج). رأم چیزی؛ دوست داشتن آن را و الفت گرفتن بدان. (از ناظم الاطباء). || فراهم آمدن سر ریش و نیکو و به گردیدن آن. (از منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). رِئْمان. (اقرب الموارد). || به سریشم استوار کردن چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || اصلاح کردن تیر. (از اقرب الموارد).[ رَءْمْ ] (ع اِ) شتربچه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بَوّ، گویند: اما لناقتکم من رأم؛ یعنی چیزی همچون بَوّ یا بچه ناقهٔ دیگری که بدان انس گیرد و آن را دوست دارد. (از اقرب الموارد). پوست شتربچه و جز آن آکنده بکاه برای تسلی شتر ماده و غیر آن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بَوّ بمعنی پوست بچه شتر پر از کاه و مانند آن برای گذاردن در جلو شتر ماده تا بدان مهر ورزد و بتوان آن را دوشید، یا بچه ای که بجز مادرش او را دایگی کند و پرورش دهد: کامهات الرأم أو مطافلا. (از معجم البلدان).[ رَءْمْ ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کوهی است در یمامه که سنگهای آسیاب را از آن میبرند، در مشرق یمامه واقع است و همچون حایلی میان این شهر و برّین و بحرین و دهناء میباشد. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «رأم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أم» برای سرودن شعر