معنی ذوالجلال
7 بازدید
[ ذُلْ جَ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) صاحب بزرگی. صاحب بزرگواری. خداوند بزرگواری و بزرگوار کردن. (قاضی خان بدرمحمد دهار). خداوند بزرگواری. دستوراللغهٔ ادیب نطنزی. و آن یکی از اسماء صفات خدای تعالی تقدست اسمائه است : خدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرد بر او ذوالجلال عز و جلال. عنصری. بالای مدرج ملکوتند در صفات چون ذات ذوالجلال نه عنصر نه گوهرند. ناصرخسرو. گر همی عز و جلالت بایدت چون نگردی گرد دین ذوالجلال. ناصرخسرو. شاه جهانیان علی است آنکه ذوالجلال از گوهر زبان منش ذوالفقار کرد.خاقانی. او آفتاب عصمت و از شرم ذوالجلال نفکنده بر بیان قلم سایهٔ بنان.خاقانی. بدرگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال.سعدی. از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی. حافظ.
کلمات همقافیه با «ذوالجلال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر