معنی ذهاب
8 بازدید
[ ذِ ] (ع اِ) جِ ذهبة، باران ریزه یا باران بسیار. (منتهی الارب).[ ذِ ] (ع اِ) جِ ذَهب. یعنی زرده های تخم مرغ || پیمانه های اهل یمن. جج، اَذاهِب. اذاهیب.[ ذَ ] (ع مص) ذهوب. مذهب. رفتن. برفتن. شدن. بشدن. (تاج المصادر بیهقی). گذشتن. بگذشتن. گذشت. گذر. مقابل مجی ء. آمدن. و مقابل ایاب. بازگشتن: کرایه کردن مال برای ذهاب و ایاب؛ دو سره کرایه کردن آن. ذهاب و ایاب. آمد و شد. رفت و آمد. آمد و رفت. ذهاب ثلثان؛ رفتن و تبخیر شدن دو سه یک (از عصیر عنب و غیره): چو سوی قبله، ملوک جهان بپیوستند بسوی درگه عالی او مجی و ذهاب. مسعودسعد. واحیرتا! از حالت سفری که ره سپرش را نه از ذهاب اثر است و نه از ایاب خبر. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چاپی ص ۴۴۲). این نه رکوبی است که او را رجوعی باشد و نه ذابی که آنرا ایابی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ، همان نسخه ص ۴۵۴). گفت واپس رفته ام من در ذهاب حسرتا یا لیتنی کنت تراب.مولوی. || مجازاً، سفر. مقصد سفر: در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت.مولوی. مقتبس از حدیث، استرذهبک و ذهابک و مذهبک. || زوال: ذهاب عقل، ذهاب تمیز؛ زوال آن. || در آمدن در کان و خیره شدن چشم از بسیاری زر در آن. || ذهب. هو غیبة القلب عن حس کل محسوس بمشاهدة محبوبه، کائناً المحجوب ماکان. (اصطلاحات الصوفیهٔ جرجانی).[ ذِ ] (اِخ) نام موضعی یا کوهی است.[ ذَ ] (اِخ) نام قبیله ای از عرب. || نام جنگی از جنگهای قبیلهٔ بنی عامر از عرب و به این معنی بکسر هم آمده است. (مجمع الامثال میدانی).[ ذُ ] (اِخ) موضعی است در دیار بلحرث بن کعب. و در المرصع گوید؛ نام غائطی است از ارض بنی الحارث بن کعب.[ ذَهـ ها ] (اِخ) لقب عمروبن جندل بن سلمة یا لقب مالک بن جندل شاعر عرب است.
کلمات همقافیه با «ذهاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر