معنی ذماء
6 بازدید
[ ذَ ] (ع مص) جنبش. جنبیدن. حرکت کردن. || قویدل گردیدن. || آشکار کردن قوت دل را. ظاهر ساختن قوت قلب را. || خذ ما ذمی لک؛ ای ارتفع لک. || رنج رساندن. مشکل آمدن بر کسی.[ ذَ ] (ع اِ) قوت دل. || باقی جان در گلو بریده. باقی جان. (مهذب الاسماء). باقی جان در مذبوح. رمَق. تشنج مذبوح پس از ذبح : از سر ضرورت حقن دماء و صون ذماء به موادعت و مصالحت رسیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۱۶). به أراقت دماء و افاتت ذماء باک نداشتی. همان کتاب ص ۳۶۹. و جوالیقی گوید: اصل این کلمه دمار فارسی باشد که به معنی بقیهٔ نفس است.
کلمات همقافیه با «ذماء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر