معنی ذم
7 بازدید
[ ذَم م ] (ع مص) نکوهیدن. (دهار) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). مذمَت. نکوهش. بدگوئی. بدگفتن. هجو گفتن کسی را.... قدح. تعییب. مقابل مَدح، ستودن، و آن گفتار یا کردار یا ترک هر دو باشد بنحوی که حاکی از پست ساختن مقام غیر یا انحطاط شأن و حیثیت دیگری شود. (کشاف اصطلاحات الفنون): کسی که مدح تو کند بچیزی که در تو نباشد از او احتراز کن. که نیز ذمّ تو کند بچیزی که در تو نباشد. چون بگیتی نه وفا ماند و نه اهل ذمّ اهلیت اخوان چه کنم.خاقانی. خلق تو اکسیر عدل نطق تو تفسیر عقل مدح تو توحید محض خصم تو مخصوص ذم. خاقانی. اگر چه به انصاف با دشمن و دوست دم مدح رانم سر ذم ندارم.خاقانی. جهان عشق تو نادر جهانیست که در وی رسم مدح و ذم نماند.عطار.[ ذِم م ] (ع ص) بسیار لاغر. || هالک. || مرد نکوهیده. || (اِ) امان. || عهد. پذرفتاری.
کلمات همقافیه با «ذم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذم» برای سرودن شعر