معنی ذلق
8 بازدید
[ ذَ لَ / ذَ ] (ع مص) ذلاقت. تیز شدن سنان یا کارد و مانند آن. تیززبانی. تیز شدن زفان و سنان. (تاج المصادر بیهقی). ذَلق لسان و ذَلَق لسان تیز و فصیح گردیدن زبان. تیززبان شدن. (زوزنی). || بی آرامی. بی آرام شدن. (تاج المصادر بیهقی). || روشن شدن، چنانکه چراغ. || ذلق ضَبّ؛ برآمدن سوسمار از ریگ درشت بسوی نرمتر. || ذلق کسی از عطش؛ نزدیک مرگ شدن او از تشنگی. بر مرگ بودن از تشنگی. || پیخال افکندن مرغ. فضله انداختن طیر. || سست کردن باد گرم کسی را. || سست وناتوان گردانیدن روزه کسی را. || ذلق الأمعاء؛ سستی و ضعف ماسکه.[ ذَ لِ ] (ع ص) تیز. (زبان و سنان و مانند آن). حاد. || زبانی گشاده. طَلِق. || نَسو. || خطیب ذَلِق؛ فصیح. زبان آور. تیززبان. گشاده زبان. هویداسخن. سبک زبان.[ ذُ لَ / ذُ لُ ] (ع ص) تیز. || فصیح: لسانُ ذلق؛ زبانی تیز و فصیح.[ ذُ ] (ع ص، اِ) جِ اذلق و ذلقاء.[ ذِ ] (ع اِ) شمشیرگونه ای که دو حدّ و نوکی تیز دارد و میان عصا پنهان کنند.[ ذَ ] (ع اِ) مجرای محور در بکرة. گذرگاه محور میان بکرة. (مهذب الاسماء). || تیزی زبان. (دهار). || تیزی سنان. || تیزنای زفان. (مهذب الاسماء). تیزنای زبان. || تیزی هر چیزی. ذلاقت. || (ص) لسان ذلق؛ زبان تیز و فصیح. لسان طلق ذلق؛ زبانی تیز و فصیح. - حروف ذلق؛ شش حرف باشد: ب. ر. ف. ل. م. ن. و آن حرفها باشند که از کرانهٔ زبان و لب برآید و هر اسم رباعی و خماسی غیر ذی زوائد در عربی یک یا دو یا سه حرف از حروف ذلق را دارد و اگر نداشته باشد دخیل است. و سه حرف از این حروف شش گانه ذولقیة است و آن: ل. ر. ن است و سه حرف شفهیة، و آن: ب. ف. م. باشد.
کلمات همقافیه با «ذلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر